از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
کوچولوی مامان اینقدر شیرین و شیطون شده که حتی به مامانش مهلت نمی ده بیاد و از خوشمزگی هاش توی هشت ماهگی بنویسه. امسال ما بدلیل اسباب کشی کار چندانی برای تمیزی خونه نداشتیم و تونستیم حسابی با پارسا خوش بگذرونیم و از طرفی به خاطر سفرمون به کیش هم اکثر خریدامون رو کرده بودیم و فقط در حد دور زندن توی خیابونا و عقب نموندن از قافله کیف میکردیم ... خلاصه بهار هم امسال با همه سر و صداها و شلوغی ها اومد تا پسر ما اولین بهار زندگیش رو تجربه کنه و من و همسری قشنگ ترین بهارمون رو. لحظه سال تحویل من و همسری مشغول نماز بودیم و به رسم هر ساله طوری نمازمون رو تنظیم کردیم که قنوتش با لحظه تحویل سال باشه با این تفاوت که امسال یه کوچولوی شیطون هم جلومون توی روروئک نسشته بود و با تسبیح جانماز بازی میکرد .( هردومون امسال لحظه تحویل سال حال عجیبی داشتیم وجود پارسا واقعا برامون باورنکردنی بود خدای شکرت) پارسا نازنین مامان و بابا حالا برای خودش یه پسر بچه باهوش شده که به تمام حرکات و رفتارهای ما واکنش نشون میده. یه فرشته کوچولو که عاشق اینه که از مامانش بالا بره و هی مثل این پیشی ها صورتش رو بماله به من و با دو تا دندونش ( 4 فرودین ساعت 5/5 اولین دندون سر زد) ادای گاز گرفتن در بیاره. وقتی باباش میاد توی بغل من اینقدر از خوشحالی خودش رو بالا و پائین میندازه تا همسری بغلش کنه . مامان بزرگ هاش رو خیلی دوست داره الخصوص مامانیش رو که حسابی باهاش عیاقه و در واقع تنها کسیه که بدون من و پدرش می تونه از پس پارسا بر بیاد. پسرک من توی هشت ماهگی می تونه غلت بزنه، بشینه، با کمک مبل و میز بایسته،سینه خیز بره، چهار دست و پا هم می تونه اما این مدلی حرکت رو زیاد دوست نداره چون سرعت سینه خیزش بیشتره، از یک دونه پله بالا بره ، بای بای می کنه، عکس دایی رو می شناسه هر وقت حرفش رو بشنوه عکس دائیش رو نشون بده، همچنان از لباس پوشیدن بدش میاد، شب ها دو دفعه برای شیر از خواب بلند میشه، خوشبختانه از هر غذایی استقبال می کنه بخصوص اگر پلو ماهیچه باشه با ماست،دست دسی می کنه، از بین اسباب بازیهاش فرفره و ماشین بازی رو خیلی دوست داره و با عروسک ها میونه خوبی نداره فقط گاهی بوسشون می کنه،اگر صدای بچه بشنوه بلافاصله دنبال صدا میگرده کلا بچه ها رو خیلی دوست داره از بین مهمون های عید توی بغل کسی میرفت که از همه کوچیک تر بود میونه خیلی خوبی با دکترها داره و حسابی باهاشون بازی می کنه ویک عالمه شیرین کاری دیگه البته بچم اولین مریضی عمرش رو هم توی هشت ماهگی با یه آنفولانزا تجربه کرد که تقریبا دو هفته ای طول کشید. …………………………………. عزیز دلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر وبلاگ قشنگت رو آپ می کنم خودت بهتر از هر کسی میدونی که همه وقتم رو پر کردی و کمتر فرصت می کنم سری به خونه قشنگت بزنم. البته مطلب 8 ماهگیت رو خیلی وقت بود که نوشته بودم اما فرصت نکرده بودم بذارم . کوچولوی شیرین من ، همه دنیا و زندگی من، هرماه به خودم می گم این ماه بیشتر از هر ماه دیگه ای دوستت داشته ام اما ماه بعد باز هم احساس می کنم عشقم به تو بیشتر از ماه قبله . تو روز به روز بزرگ تر می شی و مامان و بابا روز به روز عاشق تر . وقتی از چیزی ذوق می کنی و بلند بلند میخندی سعی می کنم طنین خنده هات رو توی ذهنم ثبت کنم وقتی لباس های کوچولوت رو در میارم و روی پوست صاف و لطیفت دست می کشم سعی می کنم لطافتش رو برای همیشه به خاطر بسپارم و قتی خودت و لوس می کنی و توی بغلم میندازی با همه وجودم سعی می کنم این عشق رو حفظ کنم میدونم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم مرد بزرگی می شی و من با همه این خاطرات خوش خواهم بود و از اینکه پسر کوچولوی مامان اینقدر بزرگ شده و قد کشیده و برای خودش آقایی شده بهت افتخار می کنم. دردونه مامان توی 9 ماهگی یاد گرفته کاملا از همه پله ها بالا بره ،الکی ادای گریه کردن یا خندیدن در بیاره، ددر بگه، سرعتش توی چهار دست و پا بالا رفته و سینه خیز رفتن رو کنار گذاشته، اصلا اصلا با روروئک میونه خوبی نداره و اما عاشق چرخ سواریه و سوار سه چرخه اش خیلی خوش می گذرونه، تا حالا فقط توی کالسکه لم می داد اما حالا میخواد مثل بچه های دیگه از کالسکه به زور بیاد بیرون و راه بره و بدوه ،سه دندونه دیگه از بالا به طور هم زمان داره در میاره،می تون به حالت ایستاده آرنجش رو حائل کنه و با اسباب بازی هاش بازی کنه، با پارسای توی آئینه و یا روی شیشه گاز کلی حرف می زنه و اگر چیز خوردنی دستش باشه به اونا هم تعارف می کنه. در کابینت ها و کلا هر دری رو باز و بسته می کنه و وسایل های توی کمد رو بیرون میاره،وقتی به چیز ممنوعه دست میزنه و یا کار خطرناکی می کنه بر می گرده مامانش رو نگاه می کنه و به مامان میخنده . توی 9 ماهگی جیغ زدن یاد گرفته و وقتی خیلی خوابش میاد یا اعصابش بهم بریزه جیغ می زنه. پسملی توی این ماه غریبی کردن هم یاد گرفته و قیافه هایی رو که براش آشنا نیستن رو نمی پذیره اما به استثنا بچه ها که هر جا ببینتشون به سمتشون میره و می خواد دستشون رو بگیره. از بین اسباب بازی ها می دونه کدوم نی نی و کدوم ماشین و کدوم فرفره هستش و اسم هرکدوم رو بیارم همون رو نشونم میده.پیشی و جوجو رو هم می شناسه. عزیر مامان عاشق سیمه به خصوص سیم شارژر موبایل. سیم اتو سیم وبکم سیم آنتن سیم... هر سیمی که ببینه به سرعت باد به طرفش میره. اگر آشغالی روی فرش افتاده باشه شروع می کنه بلند بلند باهاش حرف میزنه و بازی می کنه و اما خوشبختانه توی دهنش نمی کنه در واقع فکر می کنه مورچه است.قربونش بشم.غذا خوردن رو دست داره اما از خوابیدن بیزاره . تازه دیگه مثل قبل وقتی که از خواب بلند می شه گریه نمی کنه و خودش بلند می شه و نرده تختش رو میگیره و می ایسته ( خدا خودش به خیر بگذرونه). پارسا در کل پسر شیرین و با هوشیه و از همه مهمتر مهربون و اجتماعی اما تنها چیزی که خیلی باعث اذیت خودش و مامان و باباش می شه اینه که خیلی سخت میخوابه و خیلی خواب سبکی داره و هر وعده خوابیدن پارسا حکایتی داره که بهتر چیزی نگم... اما قراره یواش یواش که بزرگتر شد قول بده که بیشتر و بهتر بخوابه تا هم خوش راحتر باشه هم مامانش به کارهاش برسه . تا یادم نرفته ، پارسا روزهای اول 9 ماهگی شکمش جوش های ریزی زد که به خاطر حساسیت بود خانم دکترش معتقد بود علتش دست زدن به میوه ای خاصه مثل توت فرنگی اما من معتقد بودم پارسا به نیش حشره حساسیت نشون داد که خلاصه با یه پماد خداروشکر زودی خوب شد. خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم که من رو لایق مادری این فرشته دونستی.هر روز بر کفایت و لیاقتم بیفزا.

![]()





