تبليغاتX
 از آسمون هفتم - تحویل

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

... این سخت ترین ماموریتی است که تا حالا به من سپرده شده... این که بعد از مدت ها که می خواسته ام در این وبلاگ به عنوان پدر پارسای نازنین بنویسم و نشده... حالا پاییزای عزیز مرا اجباراْ فرستاده پشت کامپیوتر و حکم کرده که بنویسم... آن هم در حالی که فقط ۲۰ دقیقه به تحویل سال مانده... خب! حرف ناگفته فراوان و حرف های ناگفتنی فراوان تر... اما این را خیلی خیلی دوست دارم بنویسم که سال ۱۳۸۷ با تمام سختی ها و تلخی ها و مرارت ها و مشقت های وانفسا و آزارنده اش فقط و فقط به مدد نفس همیشه زنده و یاد همیشه گرم پاییزای نازنینم که همه عمر و زندگی و همه ی خودم را بی دریغ مدیون اویم ... و بعد حضور بی نظیر و گرم و عاشقانه ی پارسای نازنین به سرعت در ذهنم به سالی بسیار بسیار عزیز تبدیل می شود و در این تحویل سال دریغی ندارم از این که چه طور سالی بود... این را دوست دارم بنویسم که سال ۱۳۸۷ برایم تجربه ای بی نظیر و بی واسطه بود از لحظه هایی آسمانی که همه شما دوستان و همراهان خوب پاییزا فقط بخش ها و فرازهایی از آن را در صفحات این وبلاگ دیدید و با هم تجربه کردید...

سالتان خوش و هر روزتان شاد... بهارتان پاینده و سرفرازیتان همیشگی...

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط پاییزا| |