از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
پسرک کوچولو مامان هر روز بزرگ تر میشه و کارهای جدید یاد میگیره و هر روز هم سر مامانش رو بیشتر مشغول میکنه و هر روز هم مامان پائیزا با حسرت از کنار مونیتور رد میشه که نمی تونه زود به زود بیاد وبلاگ پسرش رو آپ کنه اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم هر طور شده بیام و از 6 ماهگی پسرک نازنینم بنویسم؛ از 6 ماهگی و یک عالمه کار جدید. قبل از 6 ماهگی، پارسا سومین سفر هوایی خودش رو تجربه کرد و به همراه مامان و بابا و مامانیش رفت کیش که واقعا خوش گذشت و پارسا هم توی سفر خیلی پسر خوب و آقایی بود؛ اصلا کسی رو اذیت نکرد و حسابی هم توی آب و هوای تمیز کیش شنگول شده بود و مامان و بابا هم چون پسر خوبی بود یک عالمه براش خرید کردن. فقط یک شب که قرار بود برای برنامه صرف شام توی کشتی بریم یه یکساعتی مداوم گریه کرد. اینقدر اذیت شد که تقریبا تصمیم گرفته بودیم برگردیم اما بالاخره با کمک بابایی و مامانیش آروم شد و خوابید. البته همش تقصیرخودمون بودیم. چون من غذاهای پارسا را بعد از پختن میکس میکنم اما چون اونجا وسیله میکس نذاشتم مجبور شدم کمی لهش کنم که انگار معده اش خیلی اذیت شده بود. ولی خداروشکر وقتی روی دست باباش دمر خوابید و پشتش رو مالیدیم راحت خوابید و ما هم حسابی توی کشتی کیف کردیم. چند روز بعد از برگشت از سفر، پارسا باید واکسن 6 ماهگی می زد که با همسری ، رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونمون این اولین باری بود که اونجا میرفتم اما واقعا شوکه شدم چون اصلا نظم نداشت و حسابی هم شلوغ بود. به هرحال چاره ای نبود... چون بعد از جابجایی خونه، این نزدیک ترین مرکز بهداشت بود. قبلا میرفتیم مرکز بهداشت نیاوران که خیلی هم راضی بودم اما این یکی !!... خلاصه قد و وزن و پارسا رو گرفتن و گفتن که پسر شما نه تنها رشد نکرده بلکه وزن هم کم کرده. بعد هم واکسن زدن. حال من و همسری حسابی گرفته شده بود، چون پارسا حسابی شیطون و بازیگوشه و ما فکر نمی کردیم مشکلی داشته باشه. در ضمن غیر از شیر غذا هم میخوره و این خیلی نگرانم کرده بود. تصمیم گرفتیم جمعه رو صبر کنیم و شنبه ببریمش پیش دکتر خودش تا دستور غذایی تازه ای بده. پارسا هم توی این دو روز خیلی تب نداشت و خوشبختانه پا درد هم نگرفت و واکسن 6 ماهگی هم با خوبی و خوشی تموم شد؛ اما شنبه وقتی بردیمش دکتر، خانم دکتر بعد از معاینه و گرفتن قد و وزن گفت که: ترازوی مرکز بهداشت خراب بوده، پارسا کاملا رشد کرده، قدش هم اضافه شده، دور سرش هم خوبه و اصلا جای نگرانی نیست.نمی دونید وقتی دکتر اینها رو میگفت چقدر خوشحال شدم. انگار بار غم از روی شونه هام برداشته شد اما تاکید کرد که پارسا باید شیر بیشتری بخوره و نباید تکیه روی غذای کمکی باشه. از اون روز شیر خودم رو بیشتر میدم یعنی تا جایی که میخوره بهش شیرمیدم و وقتی هم رفت سراغ بازی بقیه اش رو میدوشم و توی شیشه بهش میدم. پسرک عزیزم توی ماه گذشته کارهای زیادی یاد گرفته که حسابی دل من و باباش و مامان بزرگهاش و آب میکنه که مهمترینش نشستنه. آره! بالاخره پسر کوچولوی من هم تونست بدون کمک بشینه و توی همون حال غذا بخوره. عزیزک مامان دیگه میتونه خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم کنه، عاشق برنامه خاله شادونه است و تا تموم نشه چشم از تلویزیون بر نمی داره ... هر چند که میدونم نی نی ها نباید تلویزیون نگاه کنن اما اینقدر خوشحال میشه و میخنده وقتی شادونه رو میبینه که دلم نمی یاد خاموشش کنم . جالب اینجاست که پارسا هر چیزی رو که میذارم جلوش یک راست میره سراغ مارکش؛ یعنی با مارک عروسک هاش بیشتر از خودشون بازی میکنه. تازه کلی هم برای مارک ها آواز میخونه. اما عروسکی رو که باباش برای 6 ماهگیش خریده اصلا دوست نداره، با اینکه زرده و پارسا به هر چیز زردی حمله میکنه اما انگار اصلا این عروسک رو نمیبینه! یعنی تا میذاریم جلوش از دستمون میگیره و بلافاصله پرت میکنه اونور!!!!!! و می ره سراغ بقیه اسباب بازیهاش!! خلاصه پسرک ما حسابی شیطون شده و هر روز یه کار جدید از خودش رو میکنه مثلا شب ها که پدرش مشغول روزنامه خوندنه با هم دیگه سر یه روزنامه درگیر میشن حتی اگر جلوی پارسا یه دسته روزنامه بگذاریم بازم همونی رو میخواد که دست پدرشه.البته این وضعیت در مورد میوه ها و هر چیز دیگه ای هم تکرار میشه. عاشق بیرون رفتنه حتی اگر ساعت ها بیرون باشیم آقا هم توی بغل یا کالسکه باشه نه گشنش میشه نه خسته و حسابی هم این و ور اون ور رو سیر می کنه البته من و همسری قبل هر بیرون رفتن پروژه لباس پوشوندن پارسا رو داریم چون وروجک همچنان از لباس پوشیدن اون هم از نوع زمستونیش بدش میاد. دیگه اینکه پسرک مامان توی حموم می تونه توی وانش بشینه و به عروسک هاش زل بزنه که چطوری روی آب شناورن اما مطلقا نمی تونه بهشون دست بزنه چون دو دستی شلنگ دوش رو چسبیده و حرکت نمی کنه ، به طور کلی حموم رو خیلی دوست داره اصلا گریه نمی کنه اما به تنهایی نشتن توی وام هنوز براش عجیب و دلهره آوره. یه چیز خیلی با مزه ای که توی این ماه یاد گرفته اینه که اگر بخواد کسی بیاد طرفش دستش رو به سمتش میگیره و هی باز و بسته میکنه ، این موقع هاست که دوست دارم درسته بخورمش. خدای مهربون بی نهایت از هدیه کوچولو و با ارزشی که به من و همسری دادی ممنونم همه سعیمون رو میکنیم که لایق این هدیه باشیم.شکر. شکر. شکر.


