از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
وای عزیزدلم چقدر از آخرین باری که برات نوشتم میگذره .... اما باور کن اینقدر با شیرین کاریها و شیطونی هات سرگرمم که حتی فرصت نمی کنم بیام و از خودت بنویسم. الان که وبلاگ رو آپ می کنم از مهمونی برگشتیم و شما خیلی پسر شیرین و شیطونی بودی با همه کلی بازی کردی و خسته شدی این بود که زودی لالا کردی. از وقتی که ننوشتم یه عالمه اتفاق افتاده که از آخر به اول برات تعریف می کنم. دیروز به اتفاق هم دیگه دوباره رفتیم نی نی پارتی تو پارک پرواز سعادت آباد که خیلی بهمون خوش گذشت هوا یه کم سرد بود به خاطر همین شما چسبیده بودی به مامان و شیطونی نمی کردی.اما ماشاا... همه دوست جونات بزرگ شدنا. چند روز قبلش هم به اتفاق دو تا مامان بزرگا رفتیم شمال که بابا زحمت کشیده بود یه ویلا لب ساحل گرفته بود هر وقت از پنجره نگاه میکردیم دریا رو می دیدیم واسه همین از وقتی برگشتیم تا بهت میگم پارسا دریا کو زود می دوی سمت پنچره و هاج واج نگام می کنی. تو مسافرت خیلی پسر خوبی بودی اولش دوست نداشتی پاهات رو روی ماسه بزاری چون فکر می کردی کثیفه اما وقتی مامان و بابا حسابی ماسه بازی کردن یواش یواش با دریا و ماسه ها دوست شدی . چون هوا سرد بود لختت نکردیم فقط کنار دریا بازی کردیم. خلاصه به ما که در کنار تو خیلی خوش گذشت تو رو نمی دونم . بی اغراق این بهترین شمالی بود که مامان و بابا رفته بودن عزیزکم. خوب قبل از شمال هم که ماه رمضون بود . امسال ماه رمضونش هم با بقیه سالها فرق داشت.مثلا روز اول ماه رمضون وقتی سفره افطار رو پهن میکردیم یاد پارسال افتاده بودم و گریه ام گرفته بود آخه پارسال اون موقع شما یه وروجک 1 ماه بودی به خاطر دل دردهای نوزادی یه بند گریه میکردی من و بابایی هم حال و روز خوبی نداشتیم و یه کم کلافه و بی تجربه بودیم اما امسال خدا رو هزار بار شکر که سالم و سرحال دور تا دور سفره میچرخیدی و از هر چیزی یه تیکه میذاشتی دهنت اصلا از اول ماه تا آخر ماه حسابی با ما افطار کردی. تا صدای اذان میاد می ری مهر بر میداری میذاری زمین و هی سجده می کنی و الکی یه چیزایی به زبون خودت می گی یا اینکه دو دستات رو مثل قنوت می بری بالا و یه چیزایی می گی مثلا داری خدا رو شکر می کنی.اینقدر این کارت رو دوست دارم که نگو .قربونت بشم. یه چند ماهی بود که دنبال تغییر برناممون بودم اینکه هم به تو خوش بگذره و اذیت نشی هم من بتونم یه کم بیشتر به کارام برسم این بود که کلی باهم رفتیم مهد کودک دیدیم تا تو بعد از خوردن صبحانه بری مهد بازی کنی و ظهر هم بیام دنبالت اما هر چی بیشتر می گشتم بیشتر پشیمون میشدم در نهایت به این نتیجه رسیدیم برایت پرستار بگیریم تا هم کنار هم باشیم هم مامان بتونه برنامه هاش رو دنبال کنه که خدا رو شکر بلاخره یه خانم خوب رو پیدا کردیم و قرارگذاشتیم بعد از مسافرت شمال به ما ملحق بشه. بنده خدا هم آدم خوب و آبرومندیه هم نیازمند . پس یه جورایی اون مشکل من رو حل میکرد و من مشکل اون رو . هر چند که ساعات زیادی در روز با ما نیست اما همینش هم غنیمته.همین هم شد الان یه چند روزی هست میاد تا الان که خوب بوده فعلا که بصورت آزمایشی هست تا ببینیم شما باهاش ارتباط برقرار می کنی یا نه و از طرفی برنامه کاری مامان چطور می شه امیدوارم در نهایت برای هممون شرایط خوبی پیش بیاد.هرچند که معتقدم شما عاشق بچه هایی و دوست داری بیشتر کنار اونا توی مهد باشی اما مامان و بابا صلاح دونستن تا زمانی که از پوشک گرفته بشی و بتونی کاملا غذا بخوری بهتره پیش خودمون باشی. پسرم باید قدر این روزای با هم بودن رو بدونیم آخه تا چشم بهم بزنی شما هم مثل بقیه باید وارد دنیای بزرگتری بشی . از شب های قدر بگم که مثل همیشه سر فرازم کردی بعد از یه کم بازی و آشنا شدن با محیط مسجد تا آخر مراسم خوابیدی البته شب نوزدهم رفتیم و شب بیست و یکم شما خواب بودی و مامان و بابا ترجیح دادن شما راحت بخوابی و دونفری باهم شب زنده داری کردن و شب بیست و سوم هم باز رفتیم مسجد که شما دو تا دوست پیدا کردی که از خودت بزرگ تر بودن اما خیلی راحت باهاشون دوست شدی و هی اسباب بازی هات میدادی بهشون می خواستی باهات بازی کنن. بعد هم رفتین پیش هم نشستید و خوراکی خوردین. روزای اول ماه رمضون هم دایی عزیزت با یه عالمه امید و آرزو بدرقه کردیم تا بره و بقیه درسش رو ادامه بده . من و شما فرودگاه نرفتیم و توی خونه خداحافظی کردیم. هنوز هم بعد از این همه مدت رفتن و اومدن روزای خداحافظی برام عادی نشده انگار یه غم بزرگ می شینه رو دلم. اما مامانی چاره نیست برای بدست آوردن موفقیت های بزرگ گاهی باید بهای سنگینی پرداخت . دوری بهایی که دارم به زندگی پرداخت می کنم تا سربلندی و موفقیت برادرم رو ببینم. راستی امسال قبل از رفتن دایی یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد که بعدها مفصل برات تعرف می کنم اینکه بلاخره داداشی مامان دل به دریا زد و همسر آینده اش رو انتخاب کرد هر چند که همه چیز در حد حرف پیش رفت و هر دو طرف تا اتمام درس آقا داماد قرار شد صبر کنن اما برای همینش هم خیلی خوشحالم.امیدوارم این روزای سخت هم تموم شه و سال های سال در کنار هم زندگی کنن. پارسای مامان توی 14 ماهگی بدون کمک می ایسته و اما هنوز می ترسه به تنهایی راه بره. خوب غذا میخوره و از شیر پاستوریزه در کنار شیر خشکش استقبال کرد اما هنوز با میوه میونه خوبی نداره به خاطر همین هم بیشتر آب میوه میخوره اون هم با نی . بی نهایت عاشق بازی کردنه . بی نهایت عاشق ددر رفتنه. تقریبا 90 درصد حرف های ما رو می فهمه و درک می کنه خیلی سخاوتمنده دوست داره وسیله هاش رو به دیگران هم بده یا از غذاش به همه باید تعارف کنه. خوشبختانه بسیار خوش اخلاقه و مهربونه.با بزرگترها و نی نی های هم سن خودش ارتباط خوبی برقرار می کنه . همچنان از لباس پوشیدن متنفره. صبح ها که از خواب بیدار می شه یک راست می ره سراغ کتاباش و یه نیم ساعتی باهاشون مشغول می شه بعد میاد سراغ من که برم براش کتاب بخونم.روز اول مهر رفتیم با هم یه جامدادای خریدیم برای مدادرنگی هاش .حالا هر جا میره دفتر نقاشی و جامدادی رو با خودش می بره و یه چیزایی مثلا می کشه.تا یادم نرفته بنویسم که یه جای سالم از دست مرواریدهای تیز و کوچولو پارسا ندارم تا احساساتی می شه و عشقولانه اش عود می کنه لپم ، بازومو یا شکم رو گاز گازی می کنه و غش غش میخنده. هنوز کوچولو ما دلش نمی خواد راه بره یه چند قدمی بر میداره می ترسه و دوباره می شینه. من هم خیلی اصرار نمی کنم که اذیت بشه معتقدم هر وقت دوست داشته باشه راه هم میره. اصلا مدل پارسا اینطوریه که دل سیر همه کار رو انجام می ده یادمه دل سیر غلت زد یه چند ماهی فقط نشست یه چند ماهی فقط سینه خیز رفت یه چند ماهی فقط چهار دست و پا حالا هم تا یه چند ماهی سر صبر نایسته راه نمی ره. گاهی فکر می کنم وقتی راه بیفته دلم برای چهار دست و پا رفتش خیلی تنگ می شه. تاپش رو اوایل خیلی دوست داشت اما الان فقط دوست داره توش بشینه اما از تاپ دادن خوشش نمی یاد . یه خرس بزرگ داره که خیلی دوستش داره . شب ها حتما با زنبور موزیکالش میخوابه. برای بازی و شیطونی پدرش رو انتخاب می کنه و برای خواب و آرامش و لوس شدن من رو. اوایل به من و باباش می گفت بابا حالا بابا یادش رفته به هردومون می گه مامان !!!!!!!!!!!!!!!! اولین بار کلمه مامان رو توی ماشین گفت توی صندلی عقب با مامانیش نشسته بود من و همسری هم جلو بودیم هی سر و صدا میکرد که برگردم نگاش کنم که توجهی نمی کردم یکدفعه بلند گفت مامان شنیدم اما برنگشتم دوست داشتم یه بار دیگه صد بار دیگه تکرار کنه . خوشش اومده بود هی میگفت مامان مامان . فقط می تونم بگم محاله تا عمر دارم اون لحظه شیرین رو فراموش کنم. تازگی ها هر چی بریزه یا اگر جایی بهم ریخته باشه با دستش نشون می ده هی نچ نچ می کنه سرش رو تکون می ده. که مثلا چقدر کثیفه.خلاصه هرچی از شیرین کاری های پسرک بگم کمه که همه دنیای من و باباش شده. این روزا وقتی پارسا رو می بینم: خوابیدنش، خنده هاش ،مامان گفتنش ،بازی کردنش احساس می کنم به همه سختی های دوران بارداری می ارزه.ارزش پارسا برای من و پدرش قابل مقایسه با هیچ چییزی توی دنیا نیست این رو فقط کسی که پدر و مادره می فهمه. خدایا بی نهایت شکرت . معبود مهربون من. اين هم از عكس هاي گل پسرم. اينجا شستمش ميخوام پوشكش كنم فرار كرده رفته توي تختش وروجك اين ها مال كنار درياي جيگره اين دو تا هم ماله شماله توي ويلا تا چادر مي بينه زودي ميره توش مي شينه. . اون يكي هم دفتر دستك نقاشي رو آورده شمال مثلا داشت دريا مي كشيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اينجا تولد منه خونه مامان بزرگ پارسا
http://www.img98.com/images/f9gphjmdg1sj9dt8dl7.jpg
http://www.img98.com/images/y1ck49s7zuki0zm9l7i.jpg
http://www.img98.com/images/3df8bxodonv2ujobq0v.jpg
http://www.img98.com/images/xn0oyvjtfcxwle8i0516.jpg
http://www.img98.com/images/mz5kjnrc7q5mxe8ol6lz.jpg
http://www.img98.com/images/kbs1uvpe1k2jw6itji36.jpg
http://www.img98.com/images/h56d6g343rl8pk4s79hw.jpg


