از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
http://www.img98.com/images/v5yd05bioc940ezr587.jpg http://www.img98.com/images/z1s6ysexzswzag32j1vh.jpg http://www.img98.com/images/tqp8313xngbsq3rw522f.jpg http://www.img98.com/images/qmwhew0plvtxy5bmi9q.jpg http://www.img98.com/images/222d0znby6fpzphhjlgb.jpg دردونه مامان و بابا ، بلاخره ۱ ساله شد . حالا ما صاحب یه پسر کوچولوی یک ساله شیطون هستیم که یک لحظه آروم و قرار نداره و دائم در حال بالا و پائین پریدن و دست زدن به چیزای خطرناک و ممنوعه است فکر کنم راستی راستی خودش هم فهمیده که دیگه ۱سالش شده. پارسا جان بعد از اون مریضی وحشتناک قبل از تولدت و گذروندن روزای سخت مریضی تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت اون هم به شهر زیبا و دوست داشتنی تبریز که مامان و بابا خیلی اونجا رو دوست دارن توی مسافرت هم شما پسر خیلی خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی فقط یه کم بی اشتها شده بودی . یکی از شبهایی که تبریز بودیم دوست بابایی ما رو به رستوران دعوت کرد که اونجا با خاله عاطفه و امیر محمد کوچولو آشنا شدیم و کلی هم از مصاحبتشون و پذیراییشون لذت بردیم . دو روز بعد هم که تولد شما بود ما تصمیم گرفتیم امیر محمد رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنیم که با حضور مامانی و دایی و مامان و بابا و امیر محمد و خاله عاطفه و بابای امیر محمد توی یه رستوران سنتی برای شما تولد گرفتیم که دوست بابایی زحمت کشیدن یه صندلی بادی فیلی بهت هدیه دادن . همونی که شما خیلی دوستش داری و روزی ۱۰ بار از این ور خونه میبریش اون ور و روش میشینی برنامه کودک می بینی.تازه دوست داری عصرونه ات رو هم روی صندلیت بخوری.(قربونت برم که از الان نظر داری) بعد از تولد هم با بدرقه گرم امیر محمد کوچولو برگشتیم تهران. چند روز بعد هم یه تولد دسته جمعی با دوستای خودت توی پارک گرفتیم که خاله بهار زحمت کشیده بودن یه کیک تهیه کرده بودن که عکس همه نی نی های مردادی روش بود. خاله تی تی هم از همون عکس یادگاری به همه دادن. خاله آرزو برای همه کلاه تولد گرفته بودن . خاله صنم برای همه نی نی ها یه کارت تبریک ناز تهیه کرده بودن خاله مهتاب به همه نی نی ها خودکار عروسکی داد خاله فاطمه برای همه شکلات گرفته بود ... خلاصه عصر به یادموندنی شد برای هممون ما هم چون مامانی رو برده بودیم کلی بهمون خوش گذشت... هر بار که نگاهت می کنم باورش برایم سخت است که این من بودم که جرات کردم کسی را که از گوشت و پوست و استخوان است در وجودم بپروانم . چطور باور کنم که پسرک باهوش و مهربانی که هر روز صبح چشم های پر فروغش رو به من میدوزد و با همه حس کودکانه اش می بوستم همان جنین کم تحرک سال قبل است. چطور باور کنم تویی که امروز با همه توانت تلاش می کنی تا قدم های کوچکت رو مستقل از من برداری همان افکار و شجاعت دو سال قبل منی . آری من دو سال قبل شجاع شدم جرات کردم و تمام قوای به القوه مادرانه ام رو جمع کردم تا تو بعد از گذشت دوران جنینی و نوزادیت درست شب قبل از تولد یک سالگیت چند ثانیه ای بایستی بی من و مستقل از من و من بال بگیرم و با همه قوای بالفعل مادرانه ام از شوق دیدن این لحظه فریاد بزنم. پسرک نازنینم یک سال از عمر زیبایت گذشت . و یک سال از عمر مادری من . خواستم بدونی با به دنیا آوردنت و بزرگ کردنت هر لحظه وجود فرشته ای پاک را در کنارم داشتم که به پرکت معصومیتش خداوند من را هم نگاه میکرد.ممنون بابت همه حس های قشنگی که به من بخشیدی. خدایا سر چشمه این علق و علاقه ما به هم هیچ کس جز خودت نیست که تو مهربانی و مهربانی رو می آموزی. کمکم کن آنی باشم که باید باشم. پسرك مامامان عزيز كوچولوي ما تا چند روزه ديگه قدم هاش رو توي 1 سالگي مي ذاره و ديگه داره براي خودش مرد بزرگي مي شه. پارساي عزيزم مامان در حالي اين پست رو برات ميذاره كه تا يك ساعت ديگه عازم سفر تبريز هستيم و دوست داشتم قبل از رفتنمون از 11 ماهگيت و كاراي قشنگت بنويسم چون وقتي برگرديم شما ديگه يه پسر كوچولوي يك ساله اي با يك عالمه كاراي جديد ديگه. من و پارسا توي ماه پيش به اولين ني ني پاركي رفتيم كه خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و خاله باران و اميرعلي ناز زحمت كشيدن و اومدن دنبالمون و يه دو ساعتي رو با دوستامون خوش بوديم. توي ماهي كه گذشت پارسا تونست بعد از حدود 1 سال دائيش رو ببينه و اصلا هم غريبي نكرد فقط توي فرودگاه اولش خيلي خجالت كشيد اما بعد از چند دقيقه زود با دائيش دوست شد.و كلي هم سوغاتي گرفت. پارسا توي 11 ماهگي تونست به تنهايي از تخت مامان و باباش بياد پائين . مي تونه كاملا به زبان اشاره و با كلامت نه چندان معني دار به طور واضح منظور خودش رو بفهمونه. مي تونه مثل طوطي كاراي اطرافيان رو تقليد كنه و بلافاصله اجرا كنه. مي تونه خودش رو با توپ و ماشينش سرگرم كنه. مي تونه در عرض چند ثانيه هر چي توي كشوها يا كابينته بيرون بياره. جديدا عاشق در سطل آشغال شده و هر چي هم مامانش دعواش مي كنه بازم كار خودش رو مي كنه. همچنان عاشق ددره با اين تفاوت كه ديگه آقا شده و روي صندلي ماشينش مي شينه و بيرون رو نگاه مي كنه و بهونه نمي گيره. ديگه هر كسي كه بيرون ميره يا لباس بيرون تنشه بهونه مي گيره و ددر ددر مي كنه.بخصوص پشت باباش حسابي گريه مي كنه. ماه پيش رفتيم خونه عمه پارسا و كه يه ني ني 8 ماه داره اما وقتي پارسا ديد كه ني ني مثل خودش شيطون نيست و بازي نمي كنه و مثل يه پسر كوچولوي شيطون رفت توي اتاق دختر عمه اش كه 10 سالشه و همش با اون بازي كرد. عزيزكم چند روز پيش روزهاي آخر يك سالگيش مريضي سختي همراه تب شديد و استفراغ و اسهال گرفت و حسابي وزن كم كرد اما خداروشكر خوب شد و قول داد مثل قبل خوب خوب غذا بخوره تا رشد كنه. چند روز پيش كه ساكت نشسته بود و صداش در نمي اومد متوجه شدم ناخن گير رو پيدا كرده و داره اداي ناخن گرفتن رو در مي آره. قزبونش بشم. هر كس ميره دستشويي يا حمام ميره پشت در و انقدر به در ميزنه تا اون رو هم ببره. دايره لغاتش از همه چيزش بامزه تره چون لغات رو خودش تغيير مي ده مثلا به دايي مي گه دايا به بابا مي گه بايا به مامان مي گه واوا به بقيه چيزها هم اشاره مي كنه و مي گه اده. عاشق آب بازيه و استخر باديشه و توش مي خوابه و حسابي كيف مي كنه. ديگه توي كالسكه اش بند نمي شه و ميخواد همش برعكس بايسته يا پياده بشه و دنبال پيشي ها بكنه. هنوز با كمك اشيا مي ايسته و خيلي تلاش براي تاتي تاتي نمي كنه و مگر اينكه پيشي ببينه. قربونش برم دوست داره مايعات رو با ني بخوره اصلا آب ميوه رو اگر ني داشته باشه تا آخرش مي خوره. ديرمون شده بر ميگردم و عكس هاي گل پسر رو ميذارم. از همه مامانا و ني ني هاي ناز كه بهمون سر ميزنيد و جوياي حالمون هستيد ممنونم و يه عالمه دوستتون دارم.



