از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
پارسا نازنینم پسرک خوشگل و مامانی من چند روز دیگه دو ماهگی خود را تمام می کند و وارد سومین ماه زندگی خود میشود . هیچ وقت تا به این روزها متوجه سرعت زندگی نشده بودم اینکه همه چیز خیلی قبل تر از آنکه به ما فرصت ثبت کردن بدهند سپری می شوند و ما - یا بهتر بگم من- همیشه دلتنگ لحظه هایی هستم که میگذرند اما خدا رو شکر تا به امروز از لحظه های گذشته ام به خیر و شادی یاد کرده ام .نمی دانم چه چیزی شاید عکس های پارسا که هر روز با روز قبلش متفاوت است یا اتمام 24 سالگی خودم و ورودم به 25 سالگی زندگیم و یا مادربزرگ بسیار مریض احوالم که هر لحظه برایم یاداور انتهای زندگی است ، دغدغه سرعت زمان را برایم بوجود آورده است. به هر حال توجه به سرعت زندگی باعث شده من قدر این روزها را بیشتر بدونم و سعی کنم از لحظه لحظه اش حتی از بی خوابی هاش کیف کنم. از ختنه پارسا بنویسم که طفلکی خیلی اذیت شد آخرش هم حلقه نیفتاد و خود دکتر مجبور شد حلقه رو باز کنه . توی اون چند روزی که پارسا ختنه شده بود من و پدرش سعی میکردیم بغلش کنیم و راه ببریمش و یا از پستونک استفاده کنیم اما باز هم به خاطر سوزش بد عنقی میکرد . در هر حال مسئله ختنه تمام شد اما پارسا از اون موقع به بعد خیلی بی طاقت شده و برای شیر و پوشک و هر چیز دیگه بلافاصله گریه بدی میکنه و از طرفی پستونک خور هم شده اگر یه ذره بزرگ تر بود میگفتم لجبازی میکنه اما آخه نی نی دوماهه؟ ... البته زمان هایی از روز که با هم بازی میکنیم بسیار خوش خنده و باهوشه و حسابی با هم کیف میکنیم بعد هم دوتایی خسته میشیم و کنار هم غش میکنیم. پسرک عزیزم تمام وقت من رو به خودش اختصاص داده و دوست نداره مامانش به غیر از اون به چیز دیگه ای مشغول باشه حتی نمی تونم با دستگاه بدنسازی که گرفتم توی خونه کار کنم اما مهم نیست . چیزی که مهمه سال های اول زندگی پارسا است که باید خیلی خوب و درست طی بشه چون پایه شخصیتش و مقدمه همه اتفاق هایی که در آینده براش می افته. خدا کنه که بتونیم از پسش درست بر بیاییم . پارسا در دوماهگی: کاملا گردن میگیره. صدای مامان و بابا و مامان بزرگش رو تشخیص میده اگر باهاش بازی کنیم و بخندیم ،میخنده و حسابی از ذوقش دست و پا میزنه . به پستونکش عادت کرده و وقتی هم که مقاومت میکنم و بهش نمیدم مشتش رو میکنه توی دهنش . دمر خوابیدن رو خیلی دوست داره. اگر سیر باشه و پوشکش هم تمیز باشه میتونه دمر تا 2 ساعت هم بخوابه. خوشبختانه تا حالا که اجتماعیه، یعنی جمع و شلوغی رو دوست داره و توی بغل هر کسی باشه گریه نمی کنه. این روزها متوجه شدم که تمام سعی خودش رو داره میکنه که برگرده. اما فقط تا نصفه میتونه این کار رو بکنه. و بنده در خواب و بیداری باید خیلی حواسم باشه، چون صورتش گیر میکنه به بالشتش و در حال بازی و خفگی باید درستش کنم........ دیگه باید برم که عزیزکم با گریه هاش داره صدام می کنه.بازم ببخشید که پراکنده و تلگرافی می نویسم. ....................................................................... پست بالا مربوط به دوماهگی پارسا بود که نوشتم اما فرصت نشد بذارم توی وبلاگش . از اون روز تا حالا اتفاق های زیادی افتاده که تاخیرم را برای ثبت خاطرات عزیزکم توجیه می کنه . پارسا بعد از خوب شدن جای ختنه اش 2 و 3 مهر برای اولین بار به خونه عمه هاش سر زد یعنی پنچ شنبه به دیدن عمه بزرگه رفت اما چون قبلش با مامانش توی حموم حسابی آب بازی کرده بود خونه عمه همش خواب بود. جمعه هم اول به دیدن عمه کوچیکه رفت که یه نی نی 8 ماه توی دلش داره و اسم نی نی عمه رو پرسید که که فهمید اسم پسر عمه جدیدش سینا است. اما چون عمه استراحت داشت دیگه برای افطار اونجا نموندیم و رفتیم خونه عمه سومی و افطار و شام اونجا بودیم البته هنوز یک عمه دیگه هم مونده که موفق نشدیم مزاحمشون بشیم. پارسا کوچولو 8 مهر واکسن دوماهگیش رو زد و که خیلی هم سربلند بیرون اومد اصلا مامانش رو اذیت نکرد و همون موقع پایش رشد هم شد که خدا رو شکر خانم دکتر خیلی راضی بود. اما متاسفانه دو روز بعد از واکسن پارسا یعنی روز بعد از عید فطر ساعت 9 صبح خبر دار شدیم که مادربزرگ عزیزم بعد از 85 سال زندگی به رحمت خدا رفتند و ما رو با یک عالمه خاطره مهربونی هاش تنها گذاشت.بعد از اون هم حال درست و حسابی نداشتم تا اینکه همسری برای هفته بعد چهارشنبه پنج شنبه جمعه بلیط مشهد تهیه کرد تا هم من از این حال و هوا در بیام هم نذری که برای پارسا کرده بودیم ادا بشه و هم اولین سفر پسرمون یه سفر زیارتی باشه که خدا رو شکر به سلامتی رفتیم و برگشتیم . همسر عزیزم هم قربونش برم حسابی سنگ تموم گذاشت. هم برای رفت و برگشت هواپیما گرفت هم یکی از بهترین هتل های کشور رو توی مشهد رزرو کرده بود هم حسابی پارسا رو نگه میذاشت تا من هم بتونم یکم استراحت کنم. البته آقا پارسا هم به خاطر تغییر آب و هوا و خستگی آخرهاش یه حال اساسی به اعصاب من و پدرش داد. اما شبش بعد از اینکه رسیدیم خونه و با مامان بزگش رفت حموم و یه خواب سیر کرد دوباره رفتارش برگشت و دوباره شد پسر خوب مامان و بابا. امروز که این پست رو می نویسم پارسا گوچولو 78 روزشه و دیگه برای خودش آقایی شده. کاملا به رفتارهای ما واکنش نشون میده با خنده هامون می خنده و با ناراحتیمون اخم هاش میکنه توی هم. یواش یواش سعی می کنه مشتش رو باز کنه و از دست هاش استفاده کنه. مثلا می تون برای چند دقیقه جغجغه اش توی دستش نگه داره، یا وقتی شیر میخوره یقه لبسم رو تا آخرش توی مشتش نگه میداره. یه کار بامزه دیگه ای هم انجام میده اینکه وقتی آروم آروم میندازیمش هوا خیلی خوشش می یاد تا جایی که وقتی در همون حال نگه اش میداریم خودش رو دائم تکون میده تا دوباره این کار رو تکرار کنیم.از همه مهمتر اینکه دیگه با آغون آغون کردن هاش حسابی دل من و باباش رو آب می کنه. وقتی باهاش صحبت می کنیم اینقدر به حنجره اش فشار می یاره تا اون هم حرف بزنه . دوست داره بصورت دمر بذارمش تا پاهای کوچولوش رو به چیزی فشار بده و خودش رو هل بده جلو . حالا همه این ها که خوبه یه کار دیگه که می کنه اصلا براش خوب نیست توجه زیاد به تلوزیونه اگر تلوزیون رو روشن کنیم چشم ازش بر نمی داره دوشنبه هفته پیش حسابی توی بغل باباش نود نگاه کرد.همین قضیه باعث شده بنده صبح و تا بعد از ظهر از برنامه های رادیو استفاده کنم، تا آقا پارسا خیلی احساس تنهایی نکنه و فکر کنه خونه شلوغه و هم با دیدن تلوزیون خلاقیتش کور نشه . به هر حال تماشای تلوزیون به کودکان زیر دو سال اصلا توصیه نمی شه. خیلی حرف ها از خودم دارم که بزنم از احساساتم و حال و هوای الانم اما نمی دونم چرا دوست ندارم توی وبلاگ پارسا بنویسم شاید یه وبلاگ جدید برای خودم درست کردم وبلاگی که بتونم از پائیزا بنویسم پائیزایی که گاهی همسره گاهی مادره گاهی دختره گاهی خواهر گاهی دوسته گاهی هم هیچ کدوم اینها نیست فقط فقط پائیزا است .



