از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
این روزها مهمترین اتفاقی که در وجودم افتاده اینه که من دیوانه وار عاشق پسرم شدم و خدا رو به خاطر لطفی که به من داشت لحظه به لحظه شکر می کنم . پارسا روی هم رفته پسر خوب و آرومیه بجز مواقعی که دل درد داره اون هم بعد از کلی زور زدن و تلاش و در نهایت خرابکاری آروم میشه عاشق می می ، مواقعی هم که سیره دوست داره تو دهنش باشه اما دو تا میک میزنه خوابش میره خدا رو شکر به جز زردی که اون هم روز دهم بدون بستری شدن پائین اومد مشکلی نبوده و دکتر هم بعد از چکاب ماهیانه گفت خوب وزن گرفته و مشکلی نیست . خودم هم خدا رو شکر خوبم فقط خیلی کم خوابم دلم لک زده یک شب از 12 شب تا 6 صبح یک سره بخوابم اما خوب فعلا که نمی شه هر چند که پارسا شب ها خوب میخوابه اما به هر حال برای شیر خوردن دو بار بیدار میشه . توی این مدت یک ماه چند بار پارسا را پیش مامان گذاشتم و با همسری رفتیم بیرون ، اولین بار برای کشیدن بخیه ها ، بعد برای خرید مانتو، بعد برای رفتن به آرایشگاه وآماده شدن برای رفتن به عروسی، همین چند شب پیش هم برای رفتن به کنسرت حامی، که دست مامانی درد نکرده که بعد مدت ها خیلی خوش گذشت و کلی روحیه ام عوض شد. پارسا اولین عروسیش رو در 23 روزگی رفت که کاملا ساکت و سرحال به آهنگ ها گوش میداد و اصلا گریه نکرد. میدونم که خیلی تلگرافی نوشتم اما مگه این فرشته کوچولو میذاره مامانش کاری به غیر از اون داشته باشه. پارسا در یک ماهگی: 4300کیلو میخنده وقتی به پهلو بخوابونیم می تونه خوش رو طاق باز کنه کاملا با اطرافیان بازی می کنه با صدای موسیقی آروم میشه عاشق حالتیه که بذاریش روی شونه از پشت همه چیزرو نگاه کنه حموم کردن رو خیلی دوست داره ....................................................................................... الان که می نویسم عزیزکم خوابه .پست بالا مربوط به یک ماهگی پارسا بود که نوشتم اما فرصت نکردم توی وبلاگش بذارم امروز هم پسرم 44 روزش شده و دیروز یه اتفاق خیلی مهم رو پشت سر گذاشت اون هم ختنه کردن بود که خدا رو شکر با موفقیت انجام شد . پارسا رو توی مطب پیش دکتر اخوی راد ختنه کردم بچم موقع انجامش از گریه حسابی ضعف کرد من و پدرش به همراه مامانم رفته بودیم که خودمون هم از استرس و صدای گریه پارسا داشتیم میمردیم من که طاقت نیاوردم و رفتم توی راه پله های مطب گریه کردم بعدش هم وقتی دکتر اجازه داد برم داخل و شیرش بدم عزیزکم انقدر گریه کرده بود و اشک ریخته بود که در عرض یک ربع چشم هاش کوچولو شده بود از دیروزهم با اینکه خیلی خوب داره سوزش رو تحمل می کنه اما زیاد حوصله بازی نداره و دوست داره بغلش کنم اون هم سرش بی حال میذاره روی شونم و اطراف رو نگاه می کنه . الهی قربونش برم . داداشی عزیزم هم هفته پیش برگشت غربت تا بقیه درسش روتموم کنه امیدوارم هر لحظه از زندگیش موفق باشه روز آخر هم به غیر از یک عالمه عکس از پارسا جوراب کوچولو پارسا رو هم یادگاری برد و گفت معلوم نیست وقتی برگردم پارسا چند سالش شده باشه؟؟؟؟؟ خلاصه الحمدا... همه چیز خوب پیش میره و کوچولوی من خیلی زود تر از اونی که فکر می کردم داره بزرگ میشه مثلا لباسی که گذاشته بودم پائیز وقتی هوا سرد شد تنش کنم امروز تنش کردم و کاملا اندازه اش بود . راستی با پدرش هم ارتباط خیلی خوبی داره و صدای باباش رو خوب تشخیص میده . مامان فدات بشه که انقدر ماه و باهوشی عزیزم. پارسا اولین مهمانی رسمیش رو در 36 روزگی منزل دایی مامانش افطاری دعوت بود. و در 41 روزگی برای اولین بار به خونه مامان بزرگش( مامان باباش) رفت. پارسا در 44 روزگی: وقتی دمر میخوابه می تونه چند ثانیه روی دست هاش بلند بشه وقتی گریه کنه و دیر بلندش کنم قهر می کنه و تا چند دقیقه نازش رو نکشی دوست نمی شه حین شیر خوردن اگر توی خواب نباشه دوست داره بازی هم بکنه سرش رو کاملا میخرخونه پسرک عزیزم داره به سرعت بزرگ میشه من باید سعی کنم خیلی زودتر این ها وبلاگش رو آپ کنه . قول نمی دم اما دوست دارم هر جمعه بیام از شیرین کاری ها و مهارت ای جدیدش بنویسم. از همه دوست های عزیزم و خاله های مهربون پارسا بی نهایت ممنونم که جویای حالمون هستید کاش بدونید که کامنت هاتون چقدر دلگرمم می کنه. دوستتون دارم و روی ماه خودتون و نی نی های نازتون رو از همین جا می بوسم.



