تبليغاتX
 از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

الان که می نویسم پسر نازنینم آروم و راحت روی دست های من خوایبده و من از نگاه کردنش در خواب و بیداری سیر نمی شوم . آنچه که بیش از هر چیز در این 18 روز به من آرامش میدهد و روح سرگردان من در آن قرار میگیرد نوعی معصومیت  و وقار وصف ناپذیری که در تمام  حرکات  پسرم وجود دارد .

این 18 روز هرچند که کمی سخت گذشت اما شیرینی و زیبایی وصف نشدنی اش تحمل هر چیز را برایم ممکن میکرد . پارسا پنج شنبه 10 مرداد ماه بعد از مراسم  قربونی گوسفند جلوی در با صدای بلند گریه وارد خونه شد .و من خسته تر از همه عمرم سعی می کردم تمام لحظه های ورودش رو به خاطر بسپارم . 2-3 روز اول عادت نداشتن به فضای بیرون از رحم ، دستشویی کردن ، و گاهی نافش بدجوری اذیت کرد . دائم در حال گریه کردن بود و با هر صدایی می ترسید و از خواب می پرید و من با اینکه مامان و مادر شوهرم رو کنارم داشتم اما خستگی زایمان و سوزش های بخیه ها و از همه مهمتر سفت شدن س* ی* ن* هام به دلیل ندوشیدن باعث میشد نتونم به عزیز دلم آرامش بدم  و خودم رو بیش از هر لحظه ای توی زندگیم ناتوان و بی کفایت حس می کردم . روز چهارم قضیه زردی پارسا و لکه های نارنجی توی ادارش و بعد کرمی و سردی بدنش شروع شد و از طرفی 24 ساعت هم سینه رو نمی گرفت که همه این ها با اینکه مسائل کاملا طبیعی در نوزادان بود اما حساسیت پدرش و بی تجربگی  و ضعیف شدن اعصاب من در اون روزها باعث شد که پارسا در روزهای اول زندگیش دائم زیر دست دکترها باشه. اما بعد از کشیدن بخیه هام و عادت کردن پارسا به خونه تقریبا همه چیز روبراه شد .

مامان عزیزم که در این مدت زحمت من و پارسا رو خیلی کشید بعد از 10 روزگی و به جا آوردن حمام 10 سعی کرد من و گل پسر رو تنها بذاره تا بتونیم حسابی با هم کنار بیام البته هنوز هم همچنان به ما سر می زنه.

همسرم هم از لحظه ورودش به خونه پارسا رو نگهداری می کنه تا من یکم استراحت کنم .

خلاصه من و همسری و پارسا داریم روزهای به یادموندنی رو میگذرونیم روزهایی که نیازی به ثبت کردن ندارن چون برای همیشه در ذهن و قلب من ثبت میشن .

راستی من و بابایی و پارسا کوچولو برای اولین بار سه نفری در تاریخ 23 مرداد باهم رفتیم بیرون یعنی اول رفتیم آزمایشگاه که برای اینکه خاطر جمع بشیم زردی پارسا رو چک کنیم که خدا رو شکر پائین اومده بود. بعد هم رفتیم داروخانه و برای پسرمون کلی خرید کردیم از اونجا هم رفتیم شهر کتاب و برای خودمون و پارسا جایزه کتاب خردیم و و در کنارش یه عروسک خندان و گریان برای پارسا ، بعد هم بابایی بهمون یه شام خوشمزه از یه رستوران معروف گرفت ، که اومدیم خونه و نوش جان کردیم.در تمام این مدت هم پسر گلم خواب بود فقط موقع گرفتن خون یه کم اذیت شد که تا می * می اش رو خورد آروم شد و خوابید .

روی هم رفته پسر خیلی خوبیه و زیاد اذیت نمی کنه فقط این چند روز مثل اکثر نی نی ها دچار دل پیچه شده که من و همسری همه سعی مون رو میکنیم تا خیلی اذیت نشه و حداقل یه ساعت هایی آروم بخوابه که خدا روشکر بیشترین بی قراری هاش مربوط به صبح هاست و قبل از اینکه دستشویی کنه . هر وقت هم که خیلی داره اذیت میشه سر دلش رو با روغن زیتون یه کوچولو چرب میکنم ماساژ میدم و یه قاشق آب قند بهش میدم که باعث میشه آروم تر بشه . تا حالا که خدا روشکر دست به دامن شربتو قطره نشدم خدا کنه همین طوری به خیر بگذره...

این پست هنوز تموم نشده میام و از گل پسرم و احساساتم در روزهای اول مادر شدن بیشتر مینویسم.

عذر خواهی از همه دوستانم که منتظرعکس های پارسا کوچولو هستید ، عکس های گل پسرم و عکس های اتاقش توی دوربین دایی اشه که دائم بدقولی میکنه وعکس ها رو نمی ذاره اما تمام سعی ام رو میکنم که در اولین فرصت بشونمش پای کامپیوتر برای گذاشتن عکس های نازنینم.

نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

سالها بود که خاطرات زایمان دوست های عزیزم رو تو وبلاگ هاشون می خوندم و سعی می کردم تصور کنم که روز زایمان خودم چه اتفاق هایی ممکن بیفته ، بلاخره من و همسری بعد از ماه رمضان سال 86 تصمیم گرفتیم که برای نی نی دار شدن اقدام کنیم و خداروشکر همه چیز طبق برنامه پیش رفت و نه ماه بارداری با همه سختی و شیرینی های وصف نشدنی تمام شد و پسر نازنین ما 9 مرداد روزعید مبعث ساعت 7:30 صبح با وزن 3 کیلو گرم و قد 51 سانت سالم و معصوم قدم های کوچکش رو به دنیا گذاشت.

و همانطور که از خدا خواسته بودم ماه رمضان امسال رو در کنار سفره افطار با ما خواهد بود . خدایا بی نهایت ممنونم.

چهارشنبه 9 مرداد بعد از نماز صبح با حال عجیب و غریبی که داشتیم به همراه همسری و مامانم و داداشم راهی بیمارستان شدیم درست راس ساعت 6 صبح جلوی بیمارستان بودیم درحالی که با خوشحالی می رفتیم تا کارهای بستری شدن رو انجام بدیم یادمون افتاد که مهمترین چیز رو اون هم ساک نی نی و نامه پذیرش دکتر رو نیاوردیم . که همسری بدون معطلی برگشت خونه و مدارک رو اورد اما مامانم قبلش با پذیرش صحبت کرد و خواهش کردیم تا نامه پذیرش میاد من به بلوک زایمان برم و برای اتاق عمل آماده بشم چون دکترم قرار بود راس ساعت 6:45 توی اتاق عمل منتظر من  باشه ،با مامان رفتیم بلوک زایمان ، در واقع داخل یه اتاقی که لباس عمل پوشیدم و سوند وصل کردم و به دستم سرم زدند ، با سوند تا قبل بی حسی خیلی مشکل داشتم و اذیتم میکرد ، سرم هم پرستار خیلی بد وصل کرد.به طوری که دستیار بی هوشی توی اتاق عمل مجبور شد جای سرم رو با کلی عذر خواهی عوض کنه . بعد از آماده شدن برای اتاق عمل روی ویلچر نشستم به همراه همسری و مامان و داداشم که در حال فیلمبرداری بود به سمت اتاق عمل رفتیم . توی آسانسور کلی همسری قربون صدقه رفت و تند و تند ب *و*سم می کرد و بهم دلداری میداد در صورتی نگرانی و اضطراب از صورتش میبارید.بعد رفتن به سمت اتاق عمل و جدا شدن از همسری من رو روی یه تخت خوابوندن و دو تا پرستارخانم و یه دستیار بیهوشی در حال آماده کردن تجهیزات و رسیدن دکترم بودن که پزشک بیهوشی وارد اتاق شد و خواست که بین بیهوشی کامل و بی حسی موضعی یکی رو انتخاب کنم . من هم بعد از چند تا سوال و توکل به خدا و اطمینان از اینکه بعد از عمل دچار عوارض سردرد و کمردرد نشم بی حسی موضعی رو انتخاب کردم. در تمام این مدت حواسم به پارسا بود و اینکه هرچند از صبح کلی جنب و جوش داشتم اما اصلا تکون نمی خورد فکر کنم خودش هم فهمیده بود چه خبره و کلی مثل مامانش ترسیده بود . خلاصه وقتی به صورت خمیده نشستم یه سوزن خیلی ظریف کردن بین مهره های کمرم و از شکم به پائین در عرض چند دقیق کاملا سر شدم طوری که وقتی دکتر اومد بالا سرم و روسریم رو درست کرد و شروع کرد به جراحی من دیگه هیچ دردی احساس نمی کردم.اما کاملا حرکات شکمم و دست های دکتر رو توی شکمم احساس میکردم بعد هم از دکتر بیهوشی خواستم برای  اینکه حواسم پرت بشه باهام صحبت بکنند که اون بنده خداها هم از هر دری حرف میزدند و مراحل عمل رو دونه به دونه برام توضیح میدادند.بعد هم به خاطر کلیه هام که خیلی به سرما حساسه و همینطور پارسا که از یه جای گرم و نرم قرار بود بیاد و احتمال سرما خوردنش بود خواستم که فن اتاق عمل رو خاموش کنن. مهمترین قسمت این چند دقیقه درست زمانی بود که در کمال ناباوری صدای یه فرشته آسمونی فضای اتاق رو پر کرد و من فقط بی اختیار اشک میریختم و میخواستم که هرچه زودتر بیارنش نزدیک صورتم اونها هم بلافاصله اوردن نزدیکم هر چند که 1 ثانیه بیشتر نشد اما بی شک لحظه ای که  دو چشم سیاه باز که با چشمان پر اشک من تلاقی کرد برای همیشه بهترین لحظه زندگیم شد.

عمل با موفقیت تمام شد و من درحالی که اصلا پاهام رو حس نمی کردم به یه تخت دیگه منتقل شدم و وارد بخش شدم فقط دکترم توصیه کرد تا چند ساعت بعد از عمل اصلا سرم رو تکون ندم .بعد هم همسری و مامان و داداش اومدن بالای سرم و همسری  هم تا من رو دید  بغلم کرد و از شوق فقط گریه میکرد .

پسرمون هم بعد از چند دقیقه اوردن توی اتاق و ازم خواستم بهش شیر بدم من هم با کمک پرستار نوزادان و مامان و خوابیده بهش شیر دادم و کلی باهاش در همون حال کیف کردم پارسا مثل یه نی نی حرفه ای می می مامانش رو گرفت و اصلا اذیت نکرد. حس پاها بعد از چند ساعت برگشت و با اینکه بخیه ها میسوخت اما سوزش خیلی نبود و در تمام 24 ساعت یک بار آرام بخش در خواست کردم  فقط بدترین قسمتش این بود که بعد از 12 ساعت باید با اون حال از تخت می اومدم پائین و راه میزفتم که البته همه اینها با وجود یه نی نی سالم تحمل کردنش خیلی سخت نبود.

در کل خدا روشکر زایمان خوبی رو تجربه کردم و با کمک مامان و همسری و داداشم و اطرافیانم روزهای خوبی رو پشت سر میگذارم فقط زرد شدن پارسا و فکر پائین اوردن این زردی و جلوگیری از بستری شدنش و عادت کردن پارسا به محیط خونه ناراحت کننده و سخت بود که شکر خدا همه چیز در حال حل شدنه ...

زود زود میام و از روزهای اول پسرم در خونه می نویسم ، خونه ای که با وجود نازنین و معصوم پارسا خیلی گرمتر و با صفا تر از قبل شده . خدایا شکرت.

از همه دوست های عزیزم که در این مدت بی دریغ من رو مورد محبتتون قرار دادید و لحظه های بارداریم رو برایم ماندگار کردید ممنونم به خصوص دوستان عزیزم در نی نی سایت.ببخشید اگر در این مدت نمی تونم خیلی به وبلاگ های قشنگتون سر بزنم .اما سعی می کنم زود زود از خجالتون در بیام .

نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط پاییزا| |

... بالاخره برای ما و برای همه دنیا- همان طور که پاییزای عزیز نوشته- لحظه دیدن و فهم و لمس راز تولد رسید: پارسای نازنین ما.. پارسای عزیز ما حدود ساعت ۷:۳۰ صبح با وزن دقیقا سه کیلو و قد تقریبا ۵۱ سانت از راه رسید با چشمانی بیدار و شیرینی ای وصف ناپذیر... پاییزای من هم صحیح و سالمه و هر دو خوب خوبند...

راستش همیشه منتظر بودم و فکر می کردم اگر چنین لحظه ای برسد و قرار باشد به جای پاییزا این راه ارتباطی قشنگ را با دوستان خوب نادیده اش برای ساعت هایی لااقل حفظ کنم چه حرف هایی برای گفتن خواهم داشت... اما در ترکیب وصف ناپذیر دعا و احساس و شور و عاطفه و مادرانگی و ایثار پاییزا هنوز حرفی برای گفتن ندارم.. جز تشکر بی دریغ از مادران خوب و دوستان همراه و یکدلی مثل شما که لحظه های سخت پاییزا را برایش گلستان گردید و همه با هم آماده این اتفاق قشنگ شدید...

حرف آخر این که خیلی دلم می خواهد همین جا- و فراتر از تمام تشکرهایی که از پاییزا دارم و همه سپاس هایی که حتی ذره ای از رنج و زحمت و ایثار پاییزا را جبران نخواهد کرد- بهترین محبت ها و عمیق ترین سپاس هایم را به این بی همتاترین موجود عالم هستی- پاییزای عزیزم- هدیه کنم...

بهترین ها را برای همه می خواهیم...

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

پارسای عزیزم . پسرک  آروم من . الان که برایت می نویسم چند ساعت دیگه بیشتر به ورودت به این دنیا نمونده و من و پدرت و بی شک همه دنیا بیصبرانه منتظر آمدنت هستیم .

9 ماه گذشت . 9ماه با همه سختی و شب بیداری و دلهره هایش گذشت و تو پسرک مهربون من در تمام لحظه هایی که امید چندانی به ماندنت نبود ، ماندی و پا به پای گریه های شبانه مامان و غصه های بابا ، قلب کوچکت نوید زندگی و حیات داد.

عزیزکم هرچند که لحظه تولد هر آدمی لحظه بزرگی است و لحظه رفتن هر آدمی از این دنیا نیز لحظه فراموش نشدنی است اما دوست دارم بدونی مهم تر از این دو لحظه ، همه لحظاتی است که قراره زندگی کنی ، همه روزها و شب هایی که بین این دو لحظه قرار میگیرن .

نازنینم من فردا تمام تلاشم رو می کنم که لحظه ورودت لحظه خوب و راحتی باشد و تو پس از آن تمام تلاشت را بکند که سرتا سر زندگیت لحظه هایی خوبی برایت باشد ، و لحظه آخر ......... و لحظه آخر مطمئنا لحظه خوبی خواهد شد.

امشب برای من و پدرت شب به یادموندنی است . شبی که خودمون رو برای عزیزترین و بهترین موجود دنیا آماده می کنیم.راحت بخواب که فردا خورشید فقط برای تو طلوع خواهد کرد.دوستت داریم.

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط پاییزا| |

امروز آخرین جمعه ای بود که من و همسری زندگی دونفری داشتیم ، آخرین جمعه ای که تا هروقت دلمون میخواست میخوابیدیم و هروقت دلمون میخواست صبحانه میخوردیم و اگر برنامه بیرون نداشتیم جلوی تلوزیون لم میدادیم یه فیلم خوب میدیدم ، من هم آروم آروم غذا رو میذاشتم ، طوری تنظیم می کردم که طرف های ساعت 3 نهار بخوریم، آخرین جمعه ای که هر کدومون هر کاری که دوست داشتیم می کردیم و خیلی هم خودمون رو توی روز تعطیل که برای هردومون غنیمت بزرگی بود توی قید و بند مهمونی دادن و مهمونی رفتن نمی نداختیم و حتی سعی می کردیم کمتر به صدای زنگ تلفن توجه کنیم مگر اینکه مامانا پشت خط بودن.آخرین جمعه ای که همه وقتمون مال خودمون بود وقتی که با فیلم و کتاب و مجله و اینترنت و... پر می شد . نمی دونم آیا باز هم از این جمعه ها خواهیم داشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز هم تقریبا مثل همه جمعه های قبلی تا ظهر خوابیدیم و بعد با نون سنگک تازه یه صبحانه دونفری خوردیم و یه فیلم خوب ( عشق سالهای وبا) دیدیم و بعد از فیلم هم شوید پلو با ماهیچه نوش جان کردیم و دوباره ظهر یه چرت زدیم  و بقیه روز رو هم با مجله و اینترنت و کارهای موسسه که همسری تعهد کرده بود تا فردا تحویل بده مشغول بودیم  آخر شب هم نامه های سالهای قبلمون رو که حسابی بهم ریخته بود با هم مرتب کردیم و کلی به یاد قدیما نامه خوندیم.( این ها رو نوشتم که یادم نره آخرین جمعه دونفریمون چطوری گذشت نمی دونم چرا دوست نداشتم کار خاصی بکنیم مثلا جایی بریم یا با یه کیک جشن بگیریم فقط دوست داشتم همه چیز مثل جمعه های قبلی باشه خوب و آروم)

اینطور که داره پیش میره و با دکترم به توافق رسیدیم پارسا کوچولو به امید خدا به روش سزارین ، روز چهارشنبه ، 9 مرداد قدم های کوچیکش رو به این دنیا میگذاره و به 9 ماه انتظار پر از دلهره من و بابایی پایان میده ، خیلی وقت بود که منتظر این روزهای پایانی بودم اما الان با هر روز نزدیک شدن به لحظه موعود  بیشتر دلم میگیره یعنی راستش مهمترین دلیل تاخیرم هم این بود که نمی دو نستم توی دلم و ذهنم چی میگذره . راستش این روزها هیچ تعریف درستی از احساساتم ندارم و نمی تونم درست و حسابی باهاشون کنار بیام میدونم همه این مسائل کاملا طبیعیه و همه هم به خاطر وجود نازنین این پسر کوچولوست. اما گفتم شاید ثبت همین گیچی و سردرگمی این روزها برای بعدها خالی از لطف نباشه.

یادمه نزدیک عروسی ام هم همین طوری شده بودم اما اون موقع ها درگیری ذهنیم اینقدر نبود و راحت تر با همه چیز کنار اومدم بعد از ازدواج ام وجود نی نی و دنیا اومدنش دومین اتفاق مهم و سرنوشت سازیه که داره توی زندگیم می افته و شاید تا این اتفاق فکر و روح و دلم رو با خودش همراه کنه زمان ببره.

عزیز مامان خودم هم نمی دونم چم شده گاهی عاشق بیقرارت میشوم و با فکر کردن به تمام لحظه های با هم بودمان در عرش پرواز می کنم ، گاهی وقتی به سمت اتاق کوچولوی رنگارنگت می روم و تو رو توی تخت زیر اون ماهی های رنگی موزیکال تصور می کنم تمام جسم و روحم از موجود کوچولویی که اون تو خوابیده می ترسه و فرار می کنه.

اما با همه این تناقض احساسیم یه چیزی توی قلبم عشق بی انتها و ابدی به تو رو فریاد می زنه عشقی که مطمئنا از نوع هیچ عشق زمینی  نیست .

تقریبا همه چیز برای ورودت آماده است خونه رو تمیز کردیم و یخچال و فریزر رو پر کردیم ساک بیمارستان رو بستیم و به فامیل ها تاریخ زایمان رو دادیم و... الان فقط بیصبرانه منتظر 4 شنبه هستیم البته بابایی بیشتر از هر کس دیگه ای منتظره و میگه خوشحالم از اینکه بارت سبک میشه و راحت میشی . من هم برای بابایی خیلی خوشحالم که بزرگترین دغدغه این 9 ماه در ذهنش حل میشه می تونه خیال راحت تری داشته باشه هرچند که ورود تو به این خونه مسائل تازه ای رو به همرا میاره اما مطمئن تر سخت تر  از این 9 ماه  پر اضطراب نخواهد بود.

دوست دارم با همه وجودم از همسر نازنینم که عاشقانه در تمام این 9 ماه با من همراه بود تشکر کنم . دوست دارم بدونه که چقدر وجودش برام ارزشمنده و از اینکه فرزندم صاحب چنین پدر مهربون و مسولیت پذیره بی نهایت به خودم می بالم.

راستی از دوستان گلم که نگرانم بودن و منتظرعکس های سیسمونی پارسا عذر میخوام قول میدم قبل از زایمانم حتما عکس های اتاقش رو بگذارم.برام خیلی دعا کنید که بیشتر از هر زمان دیگه ای به دعای خیر  شما محتاجم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط پاییزا| |