تبليغاتX
 از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

میدونم میدونم خیلی وقته از تو و برای تو ننوشتم اما خودت بهتر از هر کسی میدونی تقریبا لحظه ای نیست که بهت فکر نکنم و با تو مشغول نباشم . مدتیه که یه جوریم هرچند که همه خانواده ام دور هم جمع هستند و همه چیز طبق پیش بینی های قبلی پیش میره اما من احساس می کنم  دارم انرزی تموم می کنم احساس می کنم روزها به اندازه ماه ها کش دار و طولانی شده اند نمی دونم شاید روزی صدبار لحظه ها رو میشمارم ، یه لحظه از اینکه پارسا تو وجودمه بی نهایت لبریزم لحظه دیگه از اینکه تمام فعالیت هام و از جمله کارم رو از دست دادم دلم از غصه داره می ترکه . خلاصه فکر کنم مثل بقیه چیزها این هم باید بندازم گردن هورمون های حاملگی وگرنه همسری بنده خدا همه سعی اش رو برای خوشحالی من و راحتی این وروجک می کنه ، خستگی و بهم ریختگی از سر رو روی خودش هم میباره اما همچنان ظاهر رو برای من حفظ می کنه . با تمام این احوالات با اینکه هنوز یه 20 روزی به بدنیا اومدن گل پسرم مونده اما احساس می کنم خیلی زود دلم برای این دوران تنگ میشه تجربه ای که  شاید هیچ وقت دیگه تکرار نشه و شاید دیگه به این نابی نباشه . به هر حال حاملگیم یکی از اون کارهایی بود که با تمام سختی هاش هیچ لحظه ای ازش پشیمون نبودم و با تمام وجود خدا رو به خاطرش شکر می کنم.

 

1-     مامان به سلامتی با کوله باری از سوغاتی از زیارت خونه خدا برگشتن و همون شب کل فامیل دور هم جمع شدیم و مامان هم ، هم با سوغاتی ها هم با ولیمه خوشمزه اش حسابی ما رو شرمنده کردن.

2-     هفته بعد داداشی از سفر اومد و  کلی برای پارسا کوچولو سوغاتی های خوشگل خوشگل آورده بود البته امسال من و بابایی سهم سوغاتی هامون رو به پارسا داده بودیم.

3-     از فردای اومدن داداشی من  و همسری با کمک خانواده من افتادیم دنبال تدارک جشن سیسمونی پارسا ، راستش اولش فکر می کردم گرفتن جشن اون هم برای نشون دادن وسایل بچه یکم مسخره است چون هرکسی هرچی دوست داشته باشه برای بچه اش میخره و ربطی به بقیه نداره اما بعد از برگزاری جشن خوشحال بودم چون وسایل پارسا بهونه ای شد برای اینکه فامیل های من و همسری بعد مدت ها دور هم جمع بشن و دیدارها تازه بشه هرچند که از طرف همسری یکی از عمه های پارسا و دو تا زن عموهاش نتونسته بودن بیان اما روی هم رفته مراسم خوبی بود آخرش هم قبل از اینکه فامیل برن تولد داداشی رو گرفتیم و کیک بریدیم اما من به خاطر آزمایشم نتونستم کیک تولد بخورم .بابایی پارسا هم از هر نظر سنگ تموم گذاشت و کلی هم برای بعدها فیلم برداری کرد.

4-     از فردای مراسم دوباره همه افتادیم دنبال جمع و جور کردن خونه مامان اینها و فراهم کردن مقدمات اسباب کشی که تقریبا عمده کار اسباب کشی دیروز تموم شد و تونستیم یه مقدار خیالمون راحت باشه که نی نی تو شلوغی اسباب کشی دنیا نمیاد.

5-     همه این مسائل و دلمشغولی های مربوط یه طرف حال وخیم مادر بزرگم یک طرف الان تقریبا یه هفته ای هست که بیمارستان بستریه و اصلا هم حال خوبی نداره و از خیلی نظرات داره قابلیت های حیاتیش رو از دست میده . من و مادر بزرگم خیلی بهم وابسته هستیم و یه جوری چون بچگیم رو پیشش گذروندم خیلی دوستم داره اما من به خاطر وضعیتم نمی تونم برم ملاقتش و حتی هر وقت که میام بهش فکر کنم ذهنم دائم مریضیش رو پس میزنه انگار هیچ جایی برای مشغله جدید توی کلم ندارم . بیچاره خودش هم دیگه از این زمین گیری خسته شده. خدا همه مریض ها رو شفا بده مامان بزرگ من رو هم شفا بده.

6-     حالا وسط این همه کار موضوع انحصار و ورثه و کوبیدن و ساختن خونه پدر شوهرم هم پیش اومده که حابی همسری رو کلافه کرده و باعث یه سری دلگیری و تازه شدن مسائل قدیمی توی خانواده شون شده که امیدوارم هر چه زودتر حل بشه .

پسرکم نازنینم راستی خانم دکتر برای خبر دار شدن از وضعیت شما سونوگرافی نوشت و مامان هم که مشکوک به قند بالا در حاملگی بود رو فرستاد آزمایش که خدا رو شکر هم سونو و هم آزمایش ها هر دو خوب بودن فقط مامان باید تا میتونه چیزهای پروتئینی بخوره تا شما حسابی تپل مپل بشی البته خانم دکتر گفت وزنت خوبه اما مامان دوست داره موقع دنیا اومدن سرحال و سالم و تپل باشی.  شما در هفته 36 جنینی 2 کیلو 500 گرم بودی  آخه من هنوز لقمه اول غذا رو نخوردم شما شروع به سکسه می کنی و نمی ذاری حسابی تپلو شی . البته عزیزم مهم این بود که سالم هستی و تو دل مامان ول میخوردی هرچند اون دو روزی که مجبور شدم به خاطر قند  6 تا لوله خون بدم حسابی اذیت شدی اما توی این سه هفته همه تلاشم رو میکنم که تو دل مامان بهت خوش بگذره. قربونت بشم که تا چند روز دیگه میای بغلم.

پارسای عزیزم این روزها بیصبرانه منتظر ورودت هستم مطمئن هستم با اولین نگاه هر چی سختی کشیدم همه رو فراموش خواهم کرد و دنیا رو با وجود پاک و معصومت عوض نخواهم کرد.

از همه دوستانم که با تاخیرم نگرانشون کردم بخصوص مامان نازگل خوشگل  واقعا معذرت میخوام .

میدونم با تجربه ای که خودتون دارین حال این روزهام رو درک می کنید.دوستتون دارم . برام دعا کنید.

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط پاییزا| |

این روزها کارم شده شمردن روزها و ساعت ها، هر کاری که می کنم یا هرچیزی که می خونم در پس ذهنم شمارش معکوسی می شه برای رسیدن به روز موعود . گاهی به خودم می گم حواسم رو پرت می کنم و دیگه به حاملگیم فکر نمی کنم اما به محض رد شدن از جلوی آئینه یا تکون های نی نی دوباره شمارش لحظه ها توی ذهنم شروع می شه ، شنیدین می گن یه چیزی هی نشمار ازش کم می شه. در مورد هفته های بارداری من که اینطور بود. آخه توی هفته  گذشته در راستای عوض کردن دکترم رفتم پیش یه خانم دکتر دیگه که تعریفش رو زیاد شنیده بودم و می دونستم خیلی آرام و مجربه ، بعد از کلی معطلی که البته ارزشش رو هم داشت رفتم برای ویزیت بعد معاینه و شنیدن قلب نی نی و اندازه شکمم ، بعد هم رفت سراغ سونوگرافی هام گفت شما چند هفتتونه؟ گفتم توی هفته 32 هستم. بعد نگام کرد و گفت همه سونوها و تاریختون می گه شما الان توی هفته 33 هستید و از شنبه وارد  هفته 34 می شید . وای نمی دونید چقدر بهم چسبید . گفتم که اینقدر شمردم تا 7 روز ازش کم شد.

این روزها کوچولوی مامان حسابی بزرگ شده،  این رو از رشد شکمم و قوت لگدهاش می فهمم. البته پارسا از اول هم زیاد اهل لگد نبود بیشتر برای خودش اون تو شنا می کرد الان هم کاملا چرخشش رو حس می کنم ، خیلی جالبه درست مثل یه نوزاد یه ساعت هایی رو می خوابه ، وقتی غذا میخورم اون هم بلند میشه شروع به فعالیت می کنه، بعد از اتمام غذا سکسکه می کنه و...

این روزها  موقع خوابیدن و پهلو به پهلو شدن در قسمت کشاله رانم خیلی درد دارم ، به طوری که برای دنده به دنده شدن از همه ائمه کمک می گیرم.

این روزها دائم به فکر انجام کارهای عقب افتاده ام. یه لیستی از همه کارها و وسایلی که باید تهیه بشه نوشتم ، هرچند که دیگه به اون زبر و زرنگی نیستم اما همسری داره نهایت همکاریش رو برای انجام کارها و خرید می کنه ، تصمیم گرفتم اگر خدا بخواد همه چیز تا آخر تیر آماده باشه ، البته امیدمون به داداشی هم هست ، اون هم که بیاد یه یار کمکی پیدا می کنیم.

این روزها به فکر اومدن مامان هم از مکه هستیم و داریم همه چیز رو برای ورودش از زیارت آماده می کنیم . اگر 1 روزه دیگه صبر کنم مامانم رو می بینم . حالا می فهمم داداشی توی غربت و دور از خانواده ، مهمتر از اون دور از مامان چی می کشه .

این روزها ...

نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط پاییزا| |