تبليغاتX
 از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

قبل تر از آنکه آرزوهای نوجوانیم پخته شود . درست در روزهایی که قدم های پاک و صادقم را روی 19 سالگی می گذاشتم و با نگاهی امیدوار با سال های پشت سر خداحافظی می کردم به آرزوی نا پخته نوجوانیم رسیدم . در واقع همسرم همان آرزوی پاکی است که من در انتهاترین لحظه های خلوت نوجوانیم برای خود می خواستم . آرزویی که اگر پخته می شد دیگر آرزو نبود . و من خوشحالم که مهمترین آرزوی دوران نوجوانیم خام خام و ناپخته و با همان پاکی و صداقت سال های قبل برآورده شد هر چند که امروز این آرزو رسیده است و دیگر خام نیست اما هنوز با همان صفا و سپیدی در جریان است.

و اما کودکی که درون من است پسر کوچکی که 8 ماهگی از دوران جنینی اش را با تلاش برای زنده ماندن سپری می کند در واقع ثمره یک آرزوی پخته است.آرزویی که روزها و ماه ها و سال ها درباره اش فکر کردم  و فلسفه داشتنش را بارها بارها از خود سوال کردم. و درست 8 ماه پیش در یک شب عزیز وقتی همه درهای رحمت باز بود هر دو به آسمان نگاه کردیم و آرزو کردیم  آرزویمان برآورده شود.و پارسای کوچک ما آرزوی برآورده شده ای است از آسمون هفتم.

این روزها به یک آرزو فکر می کنم آرزویی که هنوزخام است و اما خوب میدانم روزی که خیلی هم دور نیست تصمیم خواهم گرفت و آرزویم خیلی قبل تر از آنکه .... بر آورده می شود.

... «م* ه *ا*ج* ر* ت»  آرزویی که این روزها زیاد آن را در سر می پرورانم.

شریعتی: حتی با پای پیاده سفر باید کرد در ماندن پوسیدن است.  

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

امروز اومدم که خودم براتون یه کمی حرف بزنم به قول مامان جونم خاطرات به ثبت برسونم: نگید نمی دونم خاطرات یعنی چی که اشتباه می کنید چون مامانم هر کاری که میخواد انجام بده قبلش اون کار رو بلند بلند برای من توضیح میده به خاطرهمین من معنی خیلی چیزها رو میدونم و قراره وقتی به دنیا اومدم و به حرف افتادم ازشون استفاده کنم.(یعنی الان همه چیز در ناخوداگاه جنین می مونه و بعدها یه جایی اون ها رو بروز میده اینجور موقع هاست که اطرافیان انگشت به دهن میمونن که این بچه کجا این حرف رو یاد گرفته یا کجا فلان رفتار رو دیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

من و مامانم یه یواشکی های دیگه هم داریم مثلا صبح ها که مامان و بابا برای نماز از خواب بلند میشن بابایی برامون شیر گرم می کنه بعدش من و مامان شیرمون رو که به گفته خانم دکتر با عسل قاطی کردیم رو بر میداریم میریم دم پنجره اتاق خواب مامان و بابا میشم آخه از اونجا آسمون خیلی قشنگه ( ما طبقه نهم هستیم و پنچره اتاق رو به کوه باز میشه) اون وقت من و مامان جونی به خدا به فرشته های روز به حضرت محمد و همه بنده های خوب خدا سلام میدیم بعد مامان اگر خوابش نیاد یه داستان کوچولو از یکی از آدم های خوب دنیا برام تعرف می کنه من هم همش رو گوش میدم زیر دستش آروم آروم تکون میخورم.

یکی ازعادت های من اینکه صبح ها ، صبح های خیلی زود از خواب بیدار میشم و تکون میخورم اما بین ساعت های 9 تا 11- 12 معمولا خوابم دوباره یه کم ظهر تکون میخورم و می خوابم اما عمده حرکت های من غروبه وقتی بابام میاد خونه و شروع میکنه با مامانم صحبت کردن یا وقتی که مامان جونم داره غذا درست می کنه و بوی پیاز داغ میاد تو شکمش من هم هی وول وول میخورم.

یکی دیگه از کارهایی که این روزها زیاد انجام میدم خط خطی کردن دل مامانم ، اولش مامانم خیلی ذوق کرد که من دارم بزرگ میشم و نقاشی میکشم اون هم یه درخت با شاخه های زیاد اما حالا هر وقت به دلش نگاه می کنه غصه اش میگیره آخه درخته داره شبیه شعله های آتیش میشه و هی به طرف بالا زبونه میکشه . هی هم مامانم میگه "پارسا جان مامان حداقل یه چیز خوشگل بکش که بعدا شبیه خالکوبی بشه . آخه نه اینجوری." یکی نیست بگه من کوچولو چی بلدم جز خط خطی.

یه چیزه دیگه که مامانم اولش خیلی دردش میاد اما بعدش کلی ذوق میکنه اینه که بعضی وقت ها که مامان یهویی میخواد از تخت بلند بشه من آرنجم میره تو شکمش اما چون میبینم هی خوشش میاد و برای همه تعریف میکنه من هم هر چند وقت یک بار برای اینکه خوشحال بشه این کار رو انجام میدم.

وقتی مامانم دست میزاره روی شکمش من هی دوست دارم زیر دستش این ور و اون ور برم بعد مامان از ذوقش با داد و بیداد بابایی رو صدا میزنه تا هردو باهم ببینن اما تا بابایی نگام میکنه دیگه هیچ کاری نمی کنم اما بابایی اینقدر بوسم می کنه و اسمم رو صدا می کنه تا یه موج براش برم اونوقت به مامان میگه دلیلش اینه که بچه ام تا باباش رو می بینه به آرامش میرسه و ساکت میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

....................................................................................................................................

پیوست توسط مامان نی نی: قابل توجه مامان خودم . فردای روزی که مامانم رفت مکه دچار سرماخوردگی شدم ، پس فردا در اوج سرماخوردگی رفتیم خونه مامان بزرگم با خاله و زندایی و دختر خاله و دختر دایی و ... آش پشت پا مامان رو پختیم ( البته بنده تقریبا هیچ نقش عمده ای نداشتم )، فرداش به علت ضعف 5/2 ساعت زیر سرم بودم اما بعدش حالم حسابی خوب بود، بعد از اون هم یه تبخال مانندی که خیلی هم چرکیه کنار بینی ام در آوردم که خیلی هم درد میکنه.ماماننننننننننننننننننننننننننن پس کی میاییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟( نگید بچه ننه است که فقط یه کم دلم تنگ شده)

نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

بلاخره بعد از مدت ها انتظار روز موعود برای مامان فرا رسید و مامان عزیزم امروز ساعت 6 صبح عازم سفر حج شد.امیدوارم به سلامتی زیارت کنند و به سلامتی هم برگردند.

دیروز جمعه به بهانه رفتن مامان و مراسم حلال بودی و خداحافظی ، فامیل های نزدیک دورهم جمع شده بودیم و یه چند ساعتی رو با هم بودیم که پارسا کوچولو هم که دورش حسابی شلوغ شده بود و یه عالمه صدای های نا آشنا میشنید کلی توی دل مامانش بالا و پائین پرید. بعد هم به دلیل اینکه خانم دکتر گفته بود مامانش نباید پلو زیاد بخوره و بنده هم 3 روز بود لب به پلو نزده بود موقع ناهار مثل این پیشی کوچولوها تا بوی غذا اومد اینقدر بهم لگد زد که من هم گول خوردم و یه بشقاب پر زرشک پلو با مرغ خوردمکه بعد چند روز تحریم حسابی به هر دومون چسبید . خدایی هم نمی شد از غذای مامانم به همین سادگی ها گذشت.

البته مکه رفتن مامان همانا و تنها شدن من هم همانا ، مامان کلی سفارشات جورواجور کرد که مواظب خودم و نی نی باشم ، سنگین و سبک نکنم، خودم خسته نکنم ، هر غذایی رو نخورم و از این جور دلواپسی ها ، اما قابل توجه مامان که یه چند ساعتی از رفتنشون نگذشته که بنده بعد سالها یک دفعه امروز دچار سرماخوردگی شدم ، اما سعی می کنم آبریزش بینیم، عطسه های آنچنانیم، گرفتگی صدام و سنگینی سرم رو به روم نیارم چون تا اطلاع ثانوی از داشتن نازکش و کشیدن ناز، آن هم از نوع مادرانه محرومم در نتیجه سعی می کنیم سنگین و رنگین به کارهای قبلی مشغول باشیم.

راستی جمعه ، قبل از ناهار همه می خواستند از اسم پارسا بدونند که دلم نیومد توی اون شلوغ پولوغی اعلام کنم ، گفتم بذارم توی مراسم جشن سیسمونی بعد از مشورت با همسری اسم پسرمون رو به همه بگیم.

خدایا همه کوچولوی های نازنین رو در پناه خودت حفظ کن.

نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

پارسا کوچولو مامان ، پسرک نازنینم از وقتی که تصمیم گرفتم با تمام سختی های بارداری آرامش خودم رو حفظ کنم و تو رو در دست های قدرتمند خالقت رها سازم . هر دو حال بهتری رو در این روزها تجربه می کنیم .

عزیزکم هرچند که می دانم تو هیچ وقت در ضمیر آگاهت خاطره این روزها به یاد نمی آوری اما برای من تک تک ساعت های این دوران خاطره ای است فراموش نشدنی.چطورمی توانم رشد کردنت را،ضربان محکم قلبت را، لگدهای کوچکت را و حرکت های ماهی وارت را از یاد ببرم . من با همه این ها نگران شدم،گریه کردم، لذت بردم  و رشد کردم.

ماهی کوچولو من،نمی دانم قرار است من قرار گاه امن تو باشم یا تو منبع آرامشم ، که هر زمان به تو می اندیشم در پس همه دلهره های مادرانه ام آرامش و لذتی وصف نشدنی می یابم...

.... دیروز با بابایی رفتیم پیش خانم دکتر تا وضعیت شما رو توی هفته 30 چک کنه که خدا رو شکر گفت همه چیز خوبه و فقط مامان یه کم باید تو خوردن پلو و نون و ماکارانی دقت کنه که زیادی وزن نگیره . شما هم وقتی دیدی مامان و بابا حسابی از وضعیتت خوشحالند ، هی میخواستی خودت رو توی دلشون بیشتر جا کنی کلی اون تو ورجه ورجه می کردی ، حتی وقتی اومدیم خونه موقع استراحت دلت نمی خواست بخوابی هی به بابایی می گفتی که باهات بیشتر بازی کنه ، عزیزکم  نمی دونی اون لحظه هایی که با صدای بابایی خودت رو تکون می دادی پدرت از خوشحالی روی کدوم ابر و توی چه آسمونی سیر می کرد.

راستی من تا حالا فکر می کردم که شما شبیه یه ماهی کوچولو هستی اما جدیدا متوجه شدم که شما بیشتر شبیه یه گربه کوچولویی، چون هر وقت میرم که غذا درست کنم  و شروع می کنم به پیاز داغ درست کردن یا هروقت میریم رستوران اینقدر این ور و اون ور میری که مامان از خنده غش می کنه. دیروز توی نی نی سایت خوندم که نی نی ها دیگه از هفته 28 به نور و صدا و بو واکنش نشون میدن.قربونت بشم که اینقدر بزرگ شدی.

خدایا ازت ممنونم.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

این روزها بهترم از وقتی که پارسا کوچولو رو سپردم دست خدا و از فرشته نگهبونش خواستم که هواش رو داشته باشه ساعت های آرام تری رو میگذرونم . سعی کردم از استراحت مطلق بیام بیرون و یه کمی توی این هوای لطیف بهاری نفس بکشم از طرفی یه کوچولو از خریدهای پسری مونده که دیروز رفتم پاساژقائم تجریش و انجام دادم شانس من دو سه تا از اسباب بازی فروشیها حراج های خوبی زده بودند که تونستم خرید کنم. فقط مونده چند قلم کوچیک که باید بریم داروخانه و از اونجا تهیه کنیم . به امید خدا تخت و کمدش هم امروز میارن قول میدم وقتی اتاق گل پسرم آماده شد حتما عکس هاش بذارم.

راستی اگر خدا بخواد از شنبه دوباره برمی گردم سرکار و سعی می کنم  تا اونجا که بشه کارم رو ادامه بدم البته همه این ها تا قبل از اومدن پارسا است و هنوز تصمیم قطعی برای ادامه کار نگرفتم و همه چیز رو موکول کردم به زمانی که تو شرایطش قرار بگیرم هر چند که کار من یه حسنی که داره اینه که فکری – پژوهشیه  و حاصل کار اهمیت داره نه ساعات حضور و غیابت و همین موضوع حق انتخاب بیشتری بهم میده .

ماه خرداد و تیر و مرداد در کل ماه های پر اتفاقی برای خانواده ما است ، اول از همه اینکه همسری یه پروژه کاری سنگین داره که حتما باید تو هفته های اخیر تحویل بده، مامانم هفته دیگه سفر حج در پیش داره که امیدوارم به سلامتی بره و برگرده، داداشی عزیزم برای به دنیا اومدن خواهرزاده اش از یه کشور دیگه میاد و دوماه پیش ما می مونه ، بعد از اون هم مامان این ها اسباب کشی دارند به خونه جدید و از همه این ها مهمتر اینکه بعد هم قراره پارسای عزیز ما به دنیا بیاد به خاطر همین هم که شده من نباید خودم رو بندازم و بین این همه کار برای خانواده ام مزاحمت ایجاد کنم همه این ها رو دیشب برای نی نی هم توضیح دادم و ازش خواستم با مامانش نهایت همکاری بکنه. فکر کنم فهید مامانش داره چی میگه.

راستی تازه فهمیدیم که عمه کوچیکه پارسا هم داره نی نی دار میشه البته این بچه دومه و یه دختر کلاس اولی هم داره .براش آرزوی بهترین ها دارم.

 مامانا جدیدا یه آلبوم جدید از گروه آریان اومده که  اولین آهنگش همخوانی گروه با Chris De Burgh که خیلی هم پر تحرکه . جالبه که هر وقت برای پارسا میذارم عکس العمل نشون میده پیشنهاد میکنم شما هم برای نی نی ها بگیرید فکر کنم  خیلی خوششون بیاد.

از دوست های عزیزم که بهم سر می زنید و دلگرمم می کنید ممنونم

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

این روزها لحظه های خیلی سختی رو میگذرونم ، لحظه هایی که فکر نکنم خیلی نیازی به ثبت کردن داشته باشند چون مطمئنم تا آخر عمرم هم یادم نمی ره.

 بعد از خوردن مایعات فراوان طولی نکشید که نی نی شروع به فعالیت کرد و حسابی شیطونی میکرد حتی شب ها اجازه خوابیدن به من نمی داد و دوست داشت همش با اون بازی کنم . اما نه تنها بیخوابی ، لگدها و موج های وقت و بی وقتش اذیتم نمی کرد بلکه وقتی میدیدم سالمه و اوضاع روبراه غرق شادی میشدم تا اینکه از جمعه صبح دوباره احساس کردم مثل روزهای قبل نیست بلاخره بعد از ظهر با دکترش تماس گرفتم اون هم خیلی خونسرد گفت به اولین بیمارستان برو و صدای قلبش رو بشنو. اما من تا صبح صبر کردم بعد به همراه همسری رفتیم بیمارستان چمران اونجا هم چشمتون روز بد نبینه اینقدر شلوغ بود که گوش کردن به صدای قلب 1 ثانیه هم نشد البته من که چیزی نشنیدم بعد هم یک عالمه سونو و نوار قلب و آزمایش و .. نوشت که با همسری تصمیم  گرفتیم دست نگه داریم و بعد از ظهر بریم مطب پیش دکتر خودم ،دکتر هم  اولین نفر بصورت اورژانسی قبولم کرد و بعد از نیم ساعت سونو گرافی گفت قلبش خوبه و بقیه چیزها هم مرتبه حتی مایع آمونیک هم بالا اومده  و ... اما خودش هم نفهمید چرا به نظر من حرکات خیلی کم شده  فقط گفت برای اطمینان باید روزی دوبار صدای قلب بچه چک بشه و ویزیت ها هم هفته ای یک بار باشه. اما همسری بعد از اینکه اوضاع روحی من رو دید و حدس زد ظرفیت این همه بکش پس کش رو اون هم روزی دو بار ندارم تصمیم گرفت برای اینکه بیش از این دچار استرس نشم همه چیز رو به خدا بسپاره و اینقدر خودمون و از همه  مهمتر این بچه رو اذیت نکنیم و فقط هفته یک بار صدای قلب رو بشنویم  به دکتر مراجعه کنیم چون به نظر ما خدای نکرده اگر قرار باشه اتفاقی بیفته هر لحظه ممکن بیفته و اگر اونطور که دکترها میگن پارسا کوچولو ما سالمه و مشکلی نداره پس خداوند در پناه خودش اون رو حفظ می کنه .

پارسای مامان میدونم که اون تو راحتی و هیچ خطری هم تو رو تهدید نمی کنه  اما پسرکم مامانی شما رو اینقدر دوست داره که گاهی فکر و خیال های باطل به سرش میزنه و حسابی اذیت میشه ، من رو ببخش که اگر این روزها اون مامانی که باید باشم نیستم.

- راستی پارسا بلاخره تو هفته 27 دل مامانش رو خط انداخت باید تو پست قبلی می نوشتم که یادم رفت.

دوست دارم یه چیزی برای همیشه اینجا یادگار بمونه : در کنار این سختی ها چیزی که هیچ وقت از یاد نخواهم برد عشق ، صبر و درایت همسرم نازنینمه . مردی  که با وجودش هرلحظه احساس خوشبخت بودن رو تجربه می کنم.مهربونم  بخاطر همه چیز ممنون.

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط پاییزا| |