از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
بلاخره این پارسا کوچولو شب دیروز عصر ساعت 5:45 از محل کارمون راه افتادیم، ترافیک سنگین تر از اونی بود که فکر می کردیم تقریبا تمام راه های منتهی به دکتر از ماشین قفل شده بود و همسری هر طرف می انداخت توی قطاری از ماشین ها گیر می کردیم. هنوز یکی دونفری به من مونده بود اما دل تو دلم نبود هرچند که سعی می کردم فکرهای مثبت بکنم اما دلشوره و نگرانی از سر و رومون می ریخت وقتی از مطب اومدیم بیرون مامان به هردومون تبریک گفت من و همسری هم سر از پا نمی شناختیم ، حالا ما واقعا پدرو مادر یه پسر کوچولو بودیم . تصمیم گرفتیم بریم رستوران برای شام ، تو ماشین همش بحث بر سر این بود که پارسا شبیه منه یا بابایی البته از بینیش کاملا می شد فهمید چون بینی همسری استخونیه و بینی من گوشتیه که آخر شب خود بابایی هم اعتراف کرد که فکر کنم بیشتر شبیه تو شده پسرکم دوست دارم بدونی وقتی برای اولین بار دیدمت زبانم از شکرانه خداوند قاصر بود و دیدم که خداوند بزرگترین نعمت خود را درون یکی از گنهکارترین بنده هایش قرار داد ومن در تک تک اعضای بدنت محو قدرت و زیبایی او بودم . دوست دارم بدونی وقتی برای اولین بار دیدمت غریب نبودی ، دور نبودی حتی یک جنین کوچک برایم نبودی،صورت تو صورت پسرکی بود که سال ها می شناختمش و انگار سال ها بود که مادرش بودم. قوی باش و رشد کن که من ، پدرت و همه دنیا بی صبرانه منتظر تولدت هستیم. وقتی انسانی متولد می شود یعنی هنوز خدا به نوع بشر امید دارد. میخوام بهش فکر نکنم میخوام سرم رو به کارهای دیگه گرم کنم می خوام اینقدر حساسیت نشون ندم نمی دونم چرا اینقدر نسبت به تکون های پارسا حساس شدم ، اما ... ولش کن شاید من اولین تجربه حاملگیم رو می گذرونم از آخرین باری که نوشتم حدود 3 ماه میگذرد و من درجریان پر شور زندگیم قد می کشم و احساساتم به وسعت احساس یک مادر عمیق می شود. 1- دو روز بعد از اینکه پست آخر را نوشتم ساعت 10 صبح به طرز باور نکردنی متوجه شدم که کوچولوی نازنینم داره از دست می ره 2- راستی کوچولوی نازنین ما دوست دارم بدونی وقتی برای اولین بار بابایی تو رو تو مونیتور سونوگرافی دید چقدر ذوق کرد و حتی وقتی برای جابجایی ماشین زودتر از من مطب رو ترک کرد چشم هاش قرمز قرمز شده بود . 3- یه اتفاق دیگه که قابل وصف نیست و قرار هم نیست که بشه با کلمات توصیفش کرد این بود که درست ظهر تاسوعا (1386) حدود ساعت 30/1 تونستم ضربان قلبت رو از روی شکمم به وضوح ببینم و در حالی که شما فقط یه جنین 90 روزه بودی ، کوچولوی من امیدوارم وقتی 90 ساله هم شدی قلبت به همون پاکی و معصومی بزنه. 4- هرچند که به جز اون اتفاق باورنکردنی خیلی بارداری سختی نداشتم اما وقتی وارد چهارماهگی شدم حال و روز بهتری پیدا کردم و تونستم توی چهارماه دوباره به سر کار برگردم. اما مهمتر از همه اینکه 1 اسفند 1386 ساعت 30/6 بعد از ظهر در حالی من روی تخت سونوگرافی دراز کشیده بودم و مامانی و بابا هم بی صبرانه به مونیتور سونو زل زده بودند خانم دکتر بعد از کلی این و ور اون ور کردن با اطمینان گفت که این عزیزدردونه شما یه پسره دیگه بعد از اون من و بابایی سر از پا نمی شناختیم مامانی هم انگار قند تو دلش آب می شد و برای سلامتی تو تند تند صلوات می فرستاد. اما عزیزکم یک چیز را فراموش نکن که اگر دختر هم بودی به همین اندازه شکر گزار خداوند بودیم . ما تمام سعی خودمون را کردیم که اسم قشنگ و با معنایی داشته باشی امیدوارم که دوست داشته باشی ، پارسا به معنی مرد پرهیزکار . 5- اولین بار که حرکاتت را حس کردم درست مثل ترکیدن حباب زیر پوست شکمم بود توی هفته 16 از دوران جنینی ات من و بابایی رو با حرکات ریز و نامحسوس ات سرشار از زندگی کردی پارسای نازنین مامان دوست دارم بدونی با تمام وجود خوشحالیم که تو قدم های کوچکت را در زندگی ما گذاشتی و به تمام لحظه های عاشقانه مان شیرینی صد چندان بخشیدی. عزیزکم قوی باش و با انرژی و نیروی خداوندی که درونت واقع شده رشد کن و به من که مدت هاست از این سرچشمه بی انتهای عشق دور افتاده ام کمک کن تا بتوانم بار دیگر وصل شوم. پسرکم ما نصف راه را باهم آمده ایم و هنوز هفته های زیادی باقی مانده اما وقتی می بینم زمان بسیار سریع تر از آنچه که انتظارش داریم میگذرد برای جدایی از تو عجله ای ندارم . روزهایی رو می بینم که تو بزرگ شده ای و شاید روزگار وقت دیدارهای هر روزه رو به ما ندهد و هریک به زندگی خود مشغول باشیم پس با تمام وجود این نزدیکی درون و این در هم تنیدگی مان را قدر می دانم . خدایا بی نهایت سپاسگزارم. از این به بعد سعی میکنم زود به زود بیام که اینقدر پراکنده گویی نکنم.
قبل از دکتر رفتن حسابی شیطونی کرد .
من هم بلافاصله دراز کشیدم تا بابایی تکون هاش و ببینه و خیالش راحت بشه . برای همسری باور نکردنی بود که همه این کارها را نی نی می کنه اما پسرکمون اینقدر شنا کرد که هرچی قند تو دنیا بود تو دلمون آب شد.(الهی قربونت بشیم).![]()
هردو سعی کردیم با حرف زدن خونسردیمون رو حفظ کنیم و به روی خودمون هم نیاریم که الان 1 ساعت از وقت ویزیتمون گذاشته .
بلاخره رسیدیم و تا اومدم برم سمت خانم منشی مامانم رو دیدم که بی صبرانه منتظر ما بود.
خلاصه با منشی دکتر صحبت کردیم و اون هم آخرین نفر اسمم رو نوشت.
بجز ما چند تا خانم حامله دیگه هم بودند که همشون نی نی اولشون بود.![]()
وقتی اسمم رو صدا زد یه نفس عمیق کشیدم و با همسری و مامان رفتیم تو، دکتر بعد ار چند تا سوال و جواب گفت که روی تخت دراز بکشم، به محض تماس دستگاه سونو روی پوستم ، برای اولین به طور واضح روی ماه پسرکم رو دیدم![]()
![]()
، ناخداگاه اشکم در اومد، همش به قلب کوچولوش که با قدرت تمام می زد صلوات می فرستادم
.باورکردنی نبود اون همه حیات و زندگی توی شکم من در جریانه
. دکتر شروع کرد به اندازه گیری، اندازه هایی مثل سر، بدن ، استخوان دست و پا ، تیغه بینی ، ضربان قلب .... تا اینکه بعد از گذشت یک ربع گفت جنین پسره
اندام هاش سالمه و شما تو هفته 23 حاملگی هستی، اصلا نفهمیدم چی شد فقط انگار دنیا با همه زیبایش در من جا گرفت و من صاحب اون همه زیبایی بودم ![]()
. یکدفعه همسری که از استرس صدای دکتر را نشنیده بود گفت انداما انداما سالمه ، دکتر هم گفت قبلا که عرض کردم سالمه
، مامان به ما لبخند می زد و خدا رو شکر می کرد ، برای هیچ کدوممون موضوع ساده ای نبود معجزه ای در حال شکل گیری بود و ما حامل این معجزه بودیم.![]()
. اما من با همه وجود امیدوارم پاکی و سادگی قلبش به پدرش بره .![]()
![]()
![]()

اما ...
و شاید هم هفته ام رو گم کردم و همه چیز همون طوریه که باید باشه ، به هرحال سه شنبه وقت سونو دارم ، تا اون روز همه چیز رو به خدا میسپارم، مثل همیشه.![]()

![]()
![]()
و من باید با تمام قدرت حفظش کنم 40 روز چه از نظر روحی و معنوی و چه از نظر جسمی تمام تلاشم رو کردم که این معجزه زیبا که من پیغام آور او بودم رو از دست ندم که به لطف خدا و کمک های بی دریغ خانواده ام و نگاه های امیدوار همسری معجزه کوچولو ما سر جای خودش موند و قلب معصومش با قدرت تمام می زنه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هرچند که هنوز هم ضرباتت قدرت لازم را پیدا نکرده اما کاملا مشخصه که از قبل قوی تر و بازیگوش تر شده ای به خصوص از دیروز (21/1/87) ضرباتت از قبل محکم ترو محسوس ترشده .![]()
![]()


