تبليغاتX
 از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

واقعا که راست می گن که : تا وقتی چیزی رو از دست ندی قدر اون رو نمی دونی این روزها با دست رسی نداشتن به اینترنت تازه فهمیدم چقدر از امورات و مسائل زندگی رو با این دنیای مجازی پیش می بردم به هرحال امشب خونه مامان هستم و سعی می کنم از این چند ساعت نهایت استفاده رو بکنم .

هرچند که این شب های اخیر بخاطر داشتن نی نی درون کمی حالت تهوع داشتم اما در کنارش فکرها و لذت هایی را تجربه می کنم که مطمئنم همسری تا آخر عمرش هم از داشتن این لذت های ناب محرومه اما کوچولوی نازنین من درست مثل دعایی که همیشه می کردم می مونه یعنی فوق العاده آروم و مهربون، زیاد اذیت نمی کنه و می ذاره مامانش کمابیش به کارهاش ادامه بده آخه من همیشه از خدا می خواستم که یه نی نی آرام و آرام بخش خدا بهم بده.در عوض من هم سعی میکنم که نهایت احتیاط رو توی این دوران بکنم که به کوچولو آسیبی نرسه حتی وقتی دلم برای برف بازی و سر خوردن داشت آب می شد و همسری با جیغ و داد فراوان از روی پیست لیز می خورد من بازهم خودم رو نگه داشتم و سرم رو با توصیف برف برای نی نی مشغول کردم اما نمی دونید چقدر دلم لیز می خواست.

راستی کوچولو مامانی دیروز با بابات رفتیم شهر کتاب نیاوران و  اولین کتاب زندگیت رو برات خریدیم دوست دارم اینجا ثبت بشه که اولین کتابت یه کتاب حمامه به اسم تیلی لاکپشته که در تاریخ 15/10/86 با قیمت ۴۵۰۰ تومان که توسط مامان و بابا خریده شد البته شما فقط یه نی نی دوماه و یک روزه تو دل مامانی بودی.

دوست دارم اینجا یه چیز دیگه هم ثبت بشه اینکه مامان بزرگ این روزها خیلی زحمت من و شما رو می کشه با اینکه با تغییر خونه خیلی ازشون دور شدیم اما با هر خستگی و دوری راهی که هست نمی ذاره من و شما زیاد تنها بمونیم .مامان جون بخاطر همه چیز ازت ممنونم امیدوارم نی نی وقتی بزرگ شد همه زحماتت رو جبران کنه.  خدایا من رو دریاب که بیشتر هر وقت دیگر به لطف بیکرانت محتاجم
نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

سلام کوچولوی ۹ میلیمتری من خوبی؟

این چند روز اینقدر همه چیز شلوغ و بهم ریخته بود که نتونستم بیام و از عاشقانه هایم برات بنویسم اما عزیزکم امشب یکی از بیادموندنی ترین شب های زندگیم بود و این ها همه از لطف بی دریغ خدای مهربون و وجود ۹ میلیمتری توست

کوچولوی من امروز چهارمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود و من از صبح تصمیم داشتم که یه هدیه جانانه به خودم و بابایی بدم ...

 بابایی قول گرفته بود که حق نداری  تنها بری سونوگرافی و حتما من هم باید مثل تو نی نی رو ببینم من هم خوش قول و پر طاقت یکدفعه نمی دونم چطور شد که سر از مطب خانم دکتر کرمانی در آوردم بعد چند دقیقه هم رفتم تو و اما خانم دکتر مامان بزرگ رو راه نداد . عزیزکم نمی دونی چقدر دلشوره داشتم آخه من هنوز مطمئن نبودم که تو اون تویی بخاطر همین به هیچ کس چیزی نگفته بودم وقتی خانم دکتر یه فرشته 9 میلیمتری رو تو منیتور نشونم داد و گفت که این فرشته مثل آدم ها یه قلب کوچولو هم داره دیگه هیچی از خدا نمی خواستم  

نازنینم هیچ وقت تا اون لحظه خودم را اینقدر شناور در  لطف خدا حس نکرده بودم شناور در حس عاشقانه ای که زمینی نبود 

5 دی ماه برای من بهترین روزه ساله و همه اتفاق های دلپذیر و خوشایند توی این روز اتفاق می افته چهار سال پیش همچین روزی شب ازدواج منو بابایی بود دو سال بعد 5 دی ماه داداشی عزیزم بعد از یک سال دلتنگی دوباره به ایران برگشت اما بازم رفت امسال هم 5 دی ماه ساعت 5 و نیم بعدازظهر خدا فرشته آسمونیم رو بهم نشون داد

مامانی عزیزم سفت سفت تو دل مامانی بمون هرچی دلت خواست ویتامین بردار من هم قول می دم یه کم بیشتر استراحت کنم تا همه چی به بدنت برسنه.

 

نوشته شده در چهارشنبه 5 دی1386ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط پاییزا| |