X
تبلیغات
از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

این چند روز

سلام

چند روزیه که می خوام بیام و بنویسم اما نمی دونم چرا هروقت صفحه وبلاگ رو باز می کنم نمی تونم از حسی که دارم بگم شاید بخاطر سختی های اسباب کشی هم هست که اجازه نمی ده اونطور که دوست دارم به نی نی فکر کنم

این روزها بابای نی نی روزهای سختی رو گذروند و مجبور شد خیلی به این در و اون در بزنه که خونه مناسبی رو پیدا کنه از طرفی مجبور بود حواسش به من هم باشه که چیزی اذیتم نکنه و یا چیزی رو جابجا نکنم با اینکه مامان عزیزم این روزها هوای ما رو همه جوره  داشت اما از اینکه نمی تونستم کاری بکنم ناراحت بودم به هرحال همه چیز با هر سختی بود جابجا شد و تصمیم گرفتیم برای چیدمان خونه هم از دو تا کارگر خانم استفاده کنیم عوضش دست بابای نی نی درد نکنه واقعا خونه خوبی رو گرفت هم بزرگه هم از طبقه نهم کوه های اطراف منظره فوق العاده ای دارن و من می تونم حسابی ریه هام رو از اکسیژن پر و خالی بکنم.

بابای نی نی دوست دارم از طرف و خودم نی نی ازت تشکر کنم و بگم که ما واقعا به وجودت افتخار می کنیم.از خدا می خوام که همیشه سایه ات سالم و تندرست بالا سر ما باشه

اندر احوالات  من  و نی نی  اینکه: خوبیم و خدارو شکر هنوز دچار حالت های خاص بارداری نشدم  فقط گاهی دل درد دارم که اون هم هر چی سایت های مختلف پزشکی رو زیر و رو کردم چیز زیادی دستگیرم نشد یکی نوشته طبیعیه ، یکی نوشته علامت خوبی نیست  دیدم نگرانی فایده نداره تصمیم گرفتم تا روز سونوگرافی دیگه بهش فکر نکنم و خودم و نی نی درون رو به خدای بزرگ بسپارم

به این نتیجه رسیدم تا زن معنی ترس و دلهره و انتظار رو نفهمه مادر نمی شه

خدای خوب من  پناه تو همیشه باز است و بی پناهی من همیشگی و عیان به من رحم کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط پاییزا  | 

مراجعه اول

امروز بلاخره به اتفاق بابای نی نی رفتیم دکتر هرچند که یه کمی ناراحت بودم چون دکتر خودم مطبش در حال بازسازی بود و ما مجبور شدیم موقتا  پیش یه دکتر دیگه بریم اما خوشبختانه در مراجعه اول دکتر خوب صبوری به نظر می رسید و کلی انرژی مثبت به آدم می داد وقتی  بهش گفتم که فکر می کنم باردارم  یه جوری خوشحال شد که انگار اولین کسی بودم که ا ین رو بهش می گفت . متقابلا وقتی دکتر هم  بهم گفت نی نی 5 هفته 5 روزشه من  هم خیلی خوشحال شدم و هم خیلی تعجب کردم آخه می دونید من فعلا هیچ حسی از حاملگی ندارم و راستش  یه کمی نگران بودم هرچند که دکتر گفت این طبیعیه و فقط 50 درصد خانم ها حالت تهوع دارند در ضمن اگر هم قرار باشه این حالت بهت دست بده تا حالا زود بوده و نی نی خیلی کوچک بوده .

در هر حال  به خدا توکل می کنم و تا هفته دیگه چهارشنبه که  وقت سونوگرافی دارم سعی می کنم به چیزهای خوب و قشنگ فکر کنم.

در هر حال سرم خیلی شلوغه،  از طرفی کارهای اداره و از طرف دیگه اسباب کشی ، کمک می کنه فکرم مشغول باشه .

دوست های عزیز از اینکه به ما سر می زنید ممنونم  نظرات و تجربیاتتون دلگرمم می کنه.

التماس دعا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط پاییزا  | 

برای اولین بار

نی نی کوچولو سلام

عزیز دلم نمی دونی وقتی من رو برای مادر بودنت اتنخاب کردی چقدر شگفت زده شدم . درست که الان هیچ چیزی از بودنت  رو حس نمی کنم  و تنها  دلیل وجودیت برگه آزمایشه اما انگار یه چیزی توی ذهنم توی قلبم ندا می ده که تو هستی.

کوچولوی عزیز امروز قراره برم دکتر و راجع به  تو با دکتر حرف بزنم  . اینجا ثبت کردم که بدونی هیچ وقت نخواستم که نباشی  و من و بابایی مشتاقانه منتظر اعلام وجودت هستیم.

راستی شبی که بابایی  از جواب مثبت تست خبردار شد یه کادو بامزه برات خرید یه بالشت میمون با بچه اش با دوتا  CD  کودکانه .به مامان و مامان برزگ هم یه شام خوشمزه داد بعدش همگی رفتیم امزاده صالح  و خدا رو به خاطر این همه لطفش شکر کردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط پاییزا  | 

سلام

 

دوست های عزیزم سلام من شما رو خیلی خوب می شناسم اما شما ...

من امروز یه احساس خاص دارم یه حسی شبیه وقتی که توی بچگی ها از گرفتن یه هدیه پیدا می کردم.

حس پرواز، خوشبختی ، حس مادر بودن.

این بار هم هدیه گرفتم هدیه ای که با تمام هدیه های عمرم فرق داره ، این بار خدای مهربان هدیه کوچولوی من رو از آسمون هفتم برام فرستاده.

خدایا بی نهایت ممنونم . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط پاییزا  |