از آسمون هفتم
خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی
فرشته کوچولوی من هم بلاخره 10 ماه شد و چیزی دیگه به تولدش نمونده. پارسال همین موقع ها بود که هفته ها و ساعت ها رو میشمردم و بی تاب دیدنت بودم. الان هر وقت نگاهت میکنم باورم نمی شه تو همون جنین کوچولوی و پرو توی شکمم بودی که هر وقت دلت میخواست تکون میخوردی و هر وقت هم که دوست نداشتی با هیچ تر فندی نمی شد تکونت داد. امروز صبح که موقع شیر خوردن با کف پاهات محکم به شکمم میزدی یاد پارسال افتادم که همین موقع ها چطوری با کف پاهات پهلوم رو سوراخ میکردی و من هم به جایی که دردم بیاد کلی کیف می کردم. الان هم کیف میکنم. کلا خیلی از حرکاتت من رو یاد تکون های دوران بارداریم میندازه . قربونت بشم که داری بزرگ میشی. پارسا ده ماه شد در حالی که صاحب 6 دندون کوچولوی است دوتا پائین و 4 تا بالا. ده ماه شد در حالی که می تونه باایسته و با کمک مبل و میز راه بره و بشینه زمین و چیزی رو برداره در حالت ایستاده مجله ها و روزنامه های مامان و باباش رو ورق بزنه. عزیزکم ده ماه شد در حالی می تونه گوشی تلفن و موبایل رو برداره و ببر سمت گوشش و صداش رو نازک کنه و بگه الو. گاهی هم فریاد بزنه. خوشگل مامان و بابا ده ماه شد در حالی که توی وان حمومش دیگه ساکت نمی شینه و از لبه های وام میگیره و خودش رو بلند میکنه و میاد بیرون و میخواد با آبی که هر هر میره توی چاه بازی کنه.شیر خودن توی حموم رو هم خیلی دوست داره. پارسا همچنان عاشق بازی کردنه حتی در حالی که چشمهاش داره بسته میشه. عاشق ددر رفته حتی در حالی که یک روزه که نخوابیده.عاشق حموم کردنه حتی اگر همین صبحش حموم رفته باشه. عاشق اینه که وقتی از خواب بلند میشه مامان و باباش پیشش باشن در این حالت کلی خوشحاله و از سر و کولمون بالا و پائین میره ما هم روزهایی که تعطیله و صبحش همسری خونه است پارسا رو توی خواب میزاریمش وسط خودمون که وقتی بلند شد هر دومون کنارش باشیم. عاشق مامانیشه ( مامان من) و حتی اگر هر روز ببینتش خسته نمی شه. وقتی هم کاری رو که دوست داره انجام ندیم و یا خطرناک باشه و نذاریم خودش انجام بده به نشانه اعتراض دهنش رو دو سه بار میزنه به زمین. خوشبختانه از صندلی غذاش هم استقبال کرد و توش راحت غذا میخوره و بازی می کنه.یواش یواش از این ماه غذاهای ما رو هم میخوره و خیلی خوشش اومده بستنی عروسکی رو هم خیلی دوست داره میوه هم تا توی دست ما باشه نمی خوره اما اگر بدیم به خودش میخوره اما بامزه ترین کاری که توی این ماه یاد گرفته نماز خوندنه تا مهر می بینه سجده میکنه و سرش رو میذاره روی مهر وقتی هم که خسته باشه دو لا نمی شه مهر رو میاره بالا و میذاره روی پیشونیش قربونت بشم که از الان نماز میخونی. خدایا بی نهایت ممنونم بابت همه احساس هایی که با بخشیدن هدیه ای به اسم پارسا به من دادی . خودت در پناه امن و ایمنت حفظش کن. روزهای ده ماهگی پارسا مصاف شده با روزهای پر التهابی توی شهر که دوست ندارم اینجا راجع به اش چیزی بنویسم فقط همین قدر که بعدها اگر چیزی ازم پرسید یادم باشه که دقیقا چند ماه بود. کوچولوی مامان اینقدر شیرین و شیطون شده که حتی به مامانش مهلت نمی ده بیاد و از خوشمزگی هاش توی هشت ماهگی بنویسه. امسال ما بدلیل اسباب کشی کار چندانی برای تمیزی خونه نداشتیم و تونستیم حسابی با پارسا خوش بگذرونیم و از طرفی به خاطر سفرمون به کیش هم اکثر خریدامون رو کرده بودیم و فقط در حد دور زندن توی خیابونا و عقب نموندن از قافله کیف میکردیم ... خلاصه بهار هم امسال با همه سر و صداها و شلوغی ها اومد تا پسر ما اولین بهار زندگیش رو تجربه کنه و من و همسری قشنگ ترین بهارمون رو. لحظه سال تحویل من و همسری مشغول نماز بودیم و به رسم هر ساله طوری نمازمون رو تنظیم کردیم که قنوتش با لحظه تحویل سال باشه با این تفاوت که امسال یه کوچولوی شیطون هم جلومون توی روروئک نسشته بود و با تسبیح جانماز بازی میکرد .( هردومون امسال لحظه تحویل سال حال عجیبی داشتیم وجود پارسا واقعا برامون باورنکردنی بود خدای شکرت) پارسا نازنین مامان و بابا حالا برای خودش یه پسر بچه باهوش شده که به تمام حرکات و رفتارهای ما واکنش نشون میده. یه فرشته کوچولو که عاشق اینه که از مامانش بالا بره و هی مثل این پیشی ها صورتش رو بماله به من و با دو تا دندونش ( 4 فرودین ساعت 5/5 اولین دندون سر زد) ادای گاز گرفتن در بیاره. وقتی باباش میاد توی بغل من اینقدر از خوشحالی خودش رو بالا و پائین میندازه تا همسری بغلش کنه . مامان بزرگ هاش رو خیلی دوست داره الخصوص مامانیش رو که حسابی باهاش عیاقه و در واقع تنها کسیه که بدون من و پدرش می تونه از پس پارسا بر بیاد. پسرک من توی هشت ماهگی می تونه غلت بزنه، بشینه، با کمک مبل و میز بایسته،سینه خیز بره، چهار دست و پا هم می تونه اما این مدلی حرکت رو زیاد دوست نداره چون سرعت سینه خیزش بیشتره، از یک دونه پله بالا بره ، بای بای می کنه، عکس دایی رو می شناسه هر وقت حرفش رو بشنوه عکس دائیش رو نشون بده، همچنان از لباس پوشیدن بدش میاد، شب ها دو دفعه برای شیر از خواب بلند میشه، خوشبختانه از هر غذایی استقبال می کنه بخصوص اگر پلو ماهیچه باشه با ماست،دست دسی می کنه، از بین اسباب بازیهاش فرفره و ماشین بازی رو خیلی دوست داره و با عروسک ها میونه خوبی نداره فقط گاهی بوسشون می کنه،اگر صدای بچه بشنوه بلافاصله دنبال صدا میگرده کلا بچه ها رو خیلی دوست داره از بین مهمون های عید توی بغل کسی میرفت که از همه کوچیک تر بود میونه خیلی خوبی با دکترها داره و حسابی باهاشون بازی می کنه ویک عالمه شیرین کاری دیگه البته بچم اولین مریضی عمرش رو هم توی هشت ماهگی با یه آنفولانزا تجربه کرد که تقریبا دو هفته ای طول کشید. …………………………………. عزیز دلم ببخشید که اینقدر دیر به دیر وبلاگ قشنگت رو آپ می کنم خودت بهتر از هر کسی میدونی که همه وقتم رو پر کردی و کمتر فرصت می کنم سری به خونه قشنگت بزنم. البته مطلب 8 ماهگیت رو خیلی وقت بود که نوشته بودم اما فرصت نکرده بودم بذارم . کوچولوی شیرین من ، همه دنیا و زندگی من، هرماه به خودم می گم این ماه بیشتر از هر ماه دیگه ای دوستت داشته ام اما ماه بعد باز هم احساس می کنم عشقم به تو بیشتر از ماه قبله . تو روز به روز بزرگ تر می شی و مامان و بابا روز به روز عاشق تر . وقتی از چیزی ذوق می کنی و بلند بلند میخندی سعی می کنم طنین خنده هات رو توی ذهنم ثبت کنم وقتی لباس های کوچولوت رو در میارم و روی پوست صاف و لطیفت دست می کشم سعی می کنم لطافتش رو برای همیشه به خاطر بسپارم و قتی خودت و لوس می کنی و توی بغلم میندازی با همه وجودم سعی می کنم این عشق رو حفظ کنم میدونم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنم مرد بزرگی می شی و من با همه این خاطرات خوش خواهم بود و از اینکه پسر کوچولوی مامان اینقدر بزرگ شده و قد کشیده و برای خودش آقایی شده بهت افتخار می کنم. دردونه مامان توی 9 ماهگی یاد گرفته کاملا از همه پله ها بالا بره ،الکی ادای گریه کردن یا خندیدن در بیاره، ددر بگه، سرعتش توی چهار دست و پا بالا رفته و سینه خیز رفتن رو کنار گذاشته، اصلا اصلا با روروئک میونه خوبی نداره و اما عاشق چرخ سواریه و سوار سه چرخه اش خیلی خوش می گذرونه، تا حالا فقط توی کالسکه لم می داد اما حالا میخواد مثل بچه های دیگه از کالسکه به زور بیاد بیرون و راه بره و بدوه ،سه دندونه دیگه از بالا به طور هم زمان داره در میاره،می تون به حالت ایستاده آرنجش رو حائل کنه و با اسباب بازی هاش بازی کنه، با پارسای توی آئینه و یا روی شیشه گاز کلی حرف می زنه و اگر چیز خوردنی دستش باشه به اونا هم تعارف می کنه. در کابینت ها و کلا هر دری رو باز و بسته می کنه و وسایل های توی کمد رو بیرون میاره،وقتی به چیز ممنوعه دست میزنه و یا کار خطرناکی می کنه بر می گرده مامانش رو نگاه می کنه و به مامان میخنده . توی 9 ماهگی جیغ زدن یاد گرفته و وقتی خیلی خوابش میاد یا اعصابش بهم بریزه جیغ می زنه. پسملی توی این ماه غریبی کردن هم یاد گرفته و قیافه هایی رو که براش آشنا نیستن رو نمی پذیره اما به استثنا بچه ها که هر جا ببینتشون به سمتشون میره و می خواد دستشون رو بگیره. از بین اسباب بازی ها می دونه کدوم نی نی و کدوم ماشین و کدوم فرفره هستش و اسم هرکدوم رو بیارم همون رو نشونم میده.پیشی و جوجو رو هم می شناسه. عزیر مامان عاشق سیمه به خصوص سیم شارژر موبایل. سیم اتو سیم وبکم سیم آنتن سیم... هر سیمی که ببینه به سرعت باد به طرفش میره. اگر آشغالی روی فرش افتاده باشه شروع می کنه بلند بلند باهاش حرف میزنه و بازی می کنه و اما خوشبختانه توی دهنش نمی کنه در واقع فکر می کنه مورچه است.قربونش بشم.غذا خوردن رو دست داره اما از خوابیدن بیزاره . تازه دیگه مثل قبل وقتی که از خواب بلند می شه گریه نمی کنه و خودش بلند می شه و نرده تختش رو میگیره و می ایسته ( خدا خودش به خیر بگذرونه). پارسا در کل پسر شیرین و با هوشیه و از همه مهمتر مهربون و اجتماعی اما تنها چیزی که خیلی باعث اذیت خودش و مامان و باباش می شه اینه که خیلی سخت میخوابه و خیلی خواب سبکی داره و هر وعده خوابیدن پارسا حکایتی داره که بهتر چیزی نگم... اما قراره یواش یواش که بزرگتر شد قول بده که بیشتر و بهتر بخوابه تا هم خوش راحتر باشه هم مامانش به کارهاش برسه . تا یادم نرفته ، پارسا روزهای اول 9 ماهگی شکمش جوش های ریزی زد که به خاطر حساسیت بود خانم دکترش معتقد بود علتش دست زدن به میوه ای خاصه مثل توت فرنگی اما من معتقد بودم پارسا به نیش حشره حساسیت نشون داد که خلاصه با یه پماد خداروشکر زودی خوب شد. خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم که من رو لایق مادری این فرشته دونستی.هر روز بر کفایت و لیاقتم بیفزا. سالتان خوش و هر روزتان شاد... بهارتان پاینده و سرفرازیتان همیشگی... پسرک کوچولو مامان هر روز بزرگ تر میشه و کارهای جدید یاد میگیره و هر روز هم سر مامانش رو بیشتر مشغول میکنه و هر روز هم مامان پائیزا با حسرت از کنار مونیتور رد میشه که نمی تونه زود به زود بیاد وبلاگ پسرش رو آپ کنه اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم هر طور شده بیام و از 6 ماهگی پسرک نازنینم بنویسم؛ از 6 ماهگی و یک عالمه کار جدید. قبل از 6 ماهگی، پارسا سومین سفر هوایی خودش رو تجربه کرد و به همراه مامان و بابا و مامانیش رفت کیش که واقعا خوش گذشت و پارسا هم توی سفر خیلی پسر خوب و آقایی بود؛ اصلا کسی رو اذیت نکرد و حسابی هم توی آب و هوای تمیز کیش شنگول شده بود و مامان و بابا هم چون پسر خوبی بود یک عالمه براش خرید کردن. فقط یک شب که قرار بود برای برنامه صرف شام توی کشتی بریم یه یکساعتی مداوم گریه کرد. اینقدر اذیت شد که تقریبا تصمیم گرفته بودیم برگردیم اما بالاخره با کمک بابایی و مامانیش آروم شد و خوابید. البته همش تقصیرخودمون بودیم. چون من غذاهای پارسا را بعد از پختن میکس میکنم اما چون اونجا وسیله میکس نذاشتم مجبور شدم کمی لهش کنم که انگار معده اش خیلی اذیت شده بود. ولی خداروشکر وقتی روی دست باباش دمر خوابید و پشتش رو مالیدیم راحت خوابید و ما هم حسابی توی کشتی کیف کردیم. چند روز بعد از برگشت از سفر، پارسا باید واکسن 6 ماهگی می زد که با همسری ، رفتیم مرکز بهداشت نزدیک خونمون این اولین باری بود که اونجا میرفتم اما واقعا شوکه شدم چون اصلا نظم نداشت و حسابی هم شلوغ بود. به هرحال چاره ای نبود... چون بعد از جابجایی خونه، این نزدیک ترین مرکز بهداشت بود. قبلا میرفتیم مرکز بهداشت نیاوران که خیلی هم راضی بودم اما این یکی !!... خلاصه قد و وزن و پارسا رو گرفتن و گفتن که پسر شما نه تنها رشد نکرده بلکه وزن هم کم کرده. بعد هم واکسن زدن. حال من و همسری حسابی گرفته شده بود، چون پارسا حسابی شیطون و بازیگوشه و ما فکر نمی کردیم مشکلی داشته باشه. در ضمن غیر از شیر غذا هم میخوره و این خیلی نگرانم کرده بود. تصمیم گرفتیم جمعه رو صبر کنیم و شنبه ببریمش پیش دکتر خودش تا دستور غذایی تازه ای بده. پارسا هم توی این دو روز خیلی تب نداشت و خوشبختانه پا درد هم نگرفت و واکسن 6 ماهگی هم با خوبی و خوشی تموم شد؛ اما شنبه وقتی بردیمش دکتر، خانم دکتر بعد از معاینه و گرفتن قد و وزن گفت که: ترازوی مرکز بهداشت خراب بوده، پارسا کاملا رشد کرده، قدش هم اضافه شده، دور سرش هم خوبه و اصلا جای نگرانی نیست.نمی دونید وقتی دکتر اینها رو میگفت چقدر خوشحال شدم. انگار بار غم از روی شونه هام برداشته شد اما تاکید کرد که پارسا باید شیر بیشتری بخوره و نباید تکیه روی غذای کمکی باشه. از اون روز شیر خودم رو بیشتر میدم یعنی تا جایی که میخوره بهش شیرمیدم و وقتی هم رفت سراغ بازی بقیه اش رو میدوشم و توی شیشه بهش میدم. پسرک عزیزم توی ماه گذشته کارهای زیادی یاد گرفته که حسابی دل من و باباش و مامان بزرگهاش و آب میکنه که مهمترینش نشستنه. آره! بالاخره پسر کوچولوی من هم تونست بدون کمک بشینه و توی همون حال غذا بخوره. عزیزک مامان دیگه میتونه خودش رو با اسباب بازی هاش سرگرم کنه، عاشق برنامه خاله شادونه است و تا تموم نشه چشم از تلویزیون بر نمی داره ... هر چند که میدونم نی نی ها نباید تلویزیون نگاه کنن اما اینقدر خوشحال میشه و میخنده وقتی شادونه رو میبینه که دلم نمی یاد خاموشش کنم . جالب اینجاست که پارسا هر چیزی رو که میذارم جلوش یک راست میره سراغ مارکش؛ یعنی با مارک عروسک هاش بیشتر از خودشون بازی میکنه. تازه کلی هم برای مارک ها آواز میخونه. اما عروسکی رو که باباش برای 6 ماهگیش خریده اصلا دوست نداره، با اینکه زرده و پارسا به هر چیز زردی حمله میکنه اما انگار اصلا این عروسک رو نمیبینه! یعنی تا میذاریم جلوش از دستمون میگیره و بلافاصله پرت میکنه اونور!!!!!! و می ره سراغ بقیه اسباب بازیهاش!! خلاصه پسرک ما حسابی شیطون شده و هر روز یه کار جدید از خودش رو میکنه مثلا شب ها که پدرش مشغول روزنامه خوندنه با هم دیگه سر یه روزنامه درگیر میشن حتی اگر جلوی پارسا یه دسته روزنامه بگذاریم بازم همونی رو میخواد که دست پدرشه.البته این وضعیت در مورد میوه ها و هر چیز دیگه ای هم تکرار میشه. عاشق بیرون رفتنه حتی اگر ساعت ها بیرون باشیم آقا هم توی بغل یا کالسکه باشه نه گشنش میشه نه خسته و حسابی هم این و ور اون ور رو سیر می کنه البته من و همسری قبل هر بیرون رفتن پروژه لباس پوشوندن پارسا رو داریم چون وروجک همچنان از لباس پوشیدن اون هم از نوع زمستونیش بدش میاد. دیگه اینکه پسرک مامان توی حموم می تونه توی وانش بشینه و به عروسک هاش زل بزنه که چطوری روی آب شناورن اما مطلقا نمی تونه بهشون دست بزنه چون دو دستی شلنگ دوش رو چسبیده و حرکت نمی کنه ، به طور کلی حموم رو خیلی دوست داره اصلا گریه نمی کنه اما به تنهایی نشتن توی وام هنوز براش عجیب و دلهره آوره. یه چیز خیلی با مزه ای که توی این ماه یاد گرفته اینه که اگر بخواد کسی بیاد طرفش دستش رو به سمتش میگیره و هی باز و بسته میکنه ، این موقع هاست که دوست دارم درسته بخورمش. خدای مهربون بی نهایت از هدیه کوچولو و با ارزشی که به من و همسری دادی ممنونم همه سعیمون رو میکنیم که لایق این هدیه باشیم.شکر. شکر. شکر.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عاشق اینه که صبح ها بغل باباش برن نون بخرن و توی نانوایی کل مردم رو سر کار بزاره .کوچولوی ما علاقه عجیبی به ماشین لباسشویی و جاروبرقی داره و هر صدای این چنینی متعجبش میکنه و همین طور دورادور و محتاط بهش زل میزنه. راستی وقتی هم با کالسکه میریم بیرون دیگه دوست نداره توی کالسکه آروم بشینه و هی میخواد که بلند بشه و برعکس بایسته.یا وقتی توی خونه دو تا پاهاش رو بلند میکنه و از لای پاهاش برعکس ما رو میبینه کلی ذوق می کنه. چند روز پیش هم اصرار میکرد که من کتابم رو بندازم زمین و شماها من رو سر و ته بگیرید تا من بتونم برعکس کتاب بخونم
خلاصه فیلمی داریم با این وروجک.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()









