تبليغاتX
 از آسمون هفتم

از آسمون هفتم

خاطرات یه مامان زمینی از یه نی نی آسمونی

وای عزیزدلم چقدر از آخرین باری که برات نوشتم میگذره .... اما باور کن اینقدر با شیرین کاریها و شیطونی هات سرگرمم که حتی فرصت نمی کنم بیام و از خودت بنویسم. الان که وبلاگ رو آپ می کنم از مهمونی برگشتیم و شما خیلی پسر شیرین و شیطونی بودی با همه کلی بازی کردی و خسته شدی این بود که زودی لالا کردی.

از وقتی که ننوشتم یه عالمه اتفاق افتاده که از آخر به اول برات تعریف می کنم.

دیروز به اتفاق هم دیگه دوباره رفتیم نی نی پارتی تو پارک پرواز سعادت آباد که خیلی بهمون خوش گذشت هوا یه کم سرد بود به خاطر همین شما چسبیده بودی به مامان و شیطونی نمی کردی.اما ماشاا... همه دوست جونات بزرگ شدنا.

چند روز قبلش هم به اتفاق دو تا مامان بزرگا رفتیم شمال که بابا زحمت کشیده بود یه ویلا لب ساحل گرفته بود هر وقت از پنجره نگاه میکردیم دریا رو می دیدیم واسه همین از وقتی برگشتیم تا بهت میگم پارسا دریا کو زود می دوی سمت پنچره  و هاج واج نگام می کنی.

تو مسافرت خیلی پسر خوبی بودی اولش دوست نداشتی پاهات رو روی ماسه بزاری چون فکر می کردی کثیفه اما وقتی مامان و بابا حسابی ماسه بازی کردن یواش یواش با دریا و ماسه ها دوست شدی . چون هوا سرد بود لختت نکردیم فقط کنار دریا بازی کردیم. خلاصه به ما که در کنار تو خیلی خوش گذشت تو رو نمی دونم . بی اغراق این بهترین شمالی بود که مامان و بابا رفته بودن عزیزکم.

خوب قبل از شمال هم که ماه رمضون بود . امسال ماه رمضونش هم با بقیه سالها فرق داشت.مثلا روز اول ماه رمضون وقتی سفره افطار رو پهن میکردیم یاد پارسال افتاده بودم و گریه ام گرفته بود آخه پارسال اون موقع شما یه وروجک 1 ماه بودی به خاطر دل دردهای نوزادی یه بند گریه میکردی من و بابایی هم حال و روز خوبی نداشتیم و یه کم کلافه و بی تجربه بودیم اما امسال خدا رو هزار بار شکر که سالم و سرحال دور تا دور سفره میچرخیدی و از هر چیزی یه تیکه میذاشتی دهنت اصلا از اول ماه تا آخر ماه حسابی با ما افطار کردی. تا صدای اذان میاد می ری مهر بر میداری میذاری زمین و هی سجده می کنی و الکی یه چیزایی به زبون خودت می گی یا اینکه دو دستات رو مثل قنوت می بری بالا و یه چیزایی می گی مثلا داری خدا رو شکر می کنی.اینقدر این کارت رو دوست دارم که نگو .قربونت بشم.

یه چند ماهی بود که دنبال تغییر برناممون بودم اینکه هم به تو خوش بگذره و اذیت نشی هم من بتونم یه کم بیشتر به کارام برسم این بود که کلی باهم رفتیم مهد کودک دیدیم تا تو بعد از خوردن صبحانه بری مهد بازی کنی و ظهر هم بیام دنبالت اما هر چی بیشتر می گشتم بیشتر پشیمون میشدم در نهایت به این نتیجه رسیدیم برایت پرستار بگیریم تا هم کنار هم باشیم هم مامان بتونه برنامه هاش رو دنبال کنه که خدا رو شکر بلاخره یه خانم خوب رو پیدا کردیم و قرارگذاشتیم بعد از مسافرت شمال به ما ملحق بشه. بنده خدا هم آدم خوب و آبرومندیه هم نیازمند . پس یه جورایی اون مشکل من رو حل میکرد و من مشکل اون رو . هر چند که ساعات زیادی در روز با ما نیست اما همینش هم غنیمته.همین هم شد الان یه چند روزی هست میاد تا الان که خوب بوده فعلا که بصورت آزمایشی هست تا ببینیم شما باهاش ارتباط برقرار می کنی یا نه و از طرفی برنامه کاری مامان چطور می شه امیدوارم در نهایت برای هممون شرایط خوبی پیش بیاد.هرچند که معتقدم شما عاشق بچه هایی و دوست داری بیشتر کنار اونا توی مهد باشی اما مامان و بابا صلاح دونستن تا زمانی که از پوشک گرفته بشی و بتونی کاملا غذا بخوری بهتره پیش خودمون باشی. پسرم باید قدر این روزای با هم بودن رو بدونیم  آخه تا چشم بهم بزنی شما هم مثل بقیه باید وارد دنیای بزرگتری بشی .

از شب های قدر بگم که مثل همیشه سر فرازم کردی بعد از یه کم بازی و آشنا شدن با محیط مسجد تا آخر مراسم خوابیدی البته شب نوزدهم رفتیم و شب بیست و یکم شما خواب بودی و مامان و بابا ترجیح دادن شما راحت بخوابی و دونفری باهم شب زنده داری کردن و شب بیست و سوم هم باز رفتیم مسجد که شما دو تا دوست پیدا کردی که از خودت بزرگ تر بودن اما خیلی راحت باهاشون دوست شدی و هی اسباب بازی هات میدادی بهشون می خواستی باهات بازی کنن. بعد هم رفتین پیش هم نشستید و خوراکی خوردین.

روزای اول ماه رمضون هم دایی عزیزت با یه عالمه امید و آرزو بدرقه کردیم تا بره و بقیه درسش رو ادامه بده . من و شما فرودگاه نرفتیم و توی خونه خداحافظی کردیم. هنوز هم بعد از این همه مدت رفتن و اومدن روزای خداحافظی برام عادی نشده انگار یه غم بزرگ می شینه رو دلم. اما مامانی چاره نیست برای بدست آوردن موفقیت های بزرگ گاهی باید بهای سنگینی پرداخت . دوری بهایی که دارم به زندگی پرداخت می کنم تا سربلندی و موفقیت برادرم رو ببینم.

راستی امسال قبل از رفتن دایی یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد که بعدها مفصل برات تعرف می کنم اینکه بلاخره داداشی مامان دل به دریا زد و همسر آینده اش رو انتخاب کرد هر چند که همه چیز در حد حرف پیش رفت و هر دو طرف تا اتمام درس آقا داماد قرار شد صبر کنن اما برای همینش هم خیلی خوشحالم.امیدوارم این روزای سخت هم تموم شه و سال های سال در کنار هم زندگی کنن.

پارسای مامان توی 14 ماهگی بدون کمک می ایسته و اما هنوز می ترسه به تنهایی راه بره. خوب غذا میخوره و از شیر پاستوریزه در کنار شیر خشکش استقبال کرد اما هنوز با میوه میونه خوبی نداره به خاطر همین هم بیشتر آب میوه میخوره اون هم با نی . بی نهایت عاشق بازی کردنه . بی نهایت عاشق ددر رفتنه. تقریبا 90 درصد حرف های ما رو می فهمه و درک می کنه خیلی سخاوتمنده دوست داره وسیله هاش رو به دیگران هم بده یا از غذاش به همه باید تعارف کنه. خوشبختانه بسیار خوش اخلاقه و مهربونه.با بزرگترها و نی نی های هم سن خودش ارتباط خوبی برقرار می کنه . همچنان از لباس پوشیدن متنفره. صبح ها که از خواب بیدار می شه یک راست می ره سراغ کتاباش و یه نیم ساعتی باهاشون مشغول می شه بعد میاد سراغ من که برم براش کتاب بخونم.روز اول مهر رفتیم با هم یه جامدادای خریدیم برای مدادرنگی هاش .حالا هر جا میره دفتر نقاشی و جامدادی رو با خودش می بره و یه چیزایی مثلا می کشه.تا یادم نرفته بنویسم که یه جای سالم از دست مرواریدهای تیز و کوچولو پارسا ندارم تا احساساتی می شه و عشقولانه اش عود می کنه لپم ، بازومو یا شکم رو گاز  گازی می کنه و غش غش میخنده. هنوز کوچولو ما دلش نمی خواد راه بره یه چند قدمی بر میداره می ترسه و دوباره می شینه. من هم خیلی اصرار نمی کنم که اذیت بشه معتقدم هر وقت دوست داشته باشه راه هم میره. اصلا مدل پارسا اینطوریه که دل سیر همه کار رو انجام می ده یادمه دل سیر غلت زد یه چند ماهی فقط نشست یه چند ماهی فقط سینه خیز رفت یه چند ماهی فقط چهار دست و پا حالا هم تا یه چند ماهی سر صبر نایسته راه نمی ره. گاهی فکر می کنم وقتی راه بیفته دلم برای چهار دست و پا رفتش خیلی تنگ می شه.

تاپش رو اوایل خیلی دوست داشت اما الان فقط دوست داره توش بشینه اما از تاپ دادن خوشش نمی یاد . یه خرس بزرگ داره که خیلی دوستش داره . شب ها حتما با زنبور موزیکالش میخوابه. برای بازی و شیطونی پدرش رو انتخاب می کنه و برای خواب و آرامش و لوس شدن من رو.

اوایل به من و باباش می گفت بابا حالا بابا یادش رفته به هردومون می گه مامان !!!!!!!!!!!!!!!!

اولین بار کلمه مامان رو توی ماشین گفت توی صندلی عقب با مامانیش نشسته بود من و همسری هم جلو بودیم هی سر و صدا میکرد که برگردم نگاش کنم که توجهی نمی کردم یکدفعه بلند گفت مامان شنیدم اما برنگشتم دوست داشتم یه بار دیگه صد بار دیگه تکرار کنه . خوشش اومده بود هی میگفت مامان مامان . فقط می تونم بگم محاله تا عمر دارم اون لحظه شیرین رو فراموش کنم.

تازگی ها هر چی بریزه یا اگر جایی بهم ریخته باشه با دستش نشون می ده هی نچ نچ می کنه سرش رو تکون می ده. که مثلا چقدر کثیفه.خلاصه هرچی از شیرین کاری های پسرک بگم کمه که همه دنیای من و باباش شده.

این روزا وقتی پارسا رو می بینم: خوابیدنش، خنده هاش ،مامان گفتنش ،بازی کردنش احساس می کنم به همه سختی های دوران بارداری می ارزه.ارزش پارسا برای من و پدرش قابل مقایسه با هیچ چییزی توی دنیا نیست این رو فقط کسی که پدر و مادره می فهمه. خدایا بی نهایت شکرت . معبود مهربون من.

اين هم از عكس هاي گل پسرم.

اينجا شستمش ميخوام پوشكش كنم فرار كرده رفته توي تختش وروجك
http://www.img98.com/images/f9gphjmdg1sj9dt8dl7.jpg

اين ها مال كنار درياي جيگره
http://www.img98.com/images/y1ck49s7zuki0zm9l7i.jpg
http://www.img98.com/images/3df8bxodonv2ujobq0v.jpg
http://www.img98.com/images/xn0oyvjtfcxwle8i0516.jpg

اين دو تا هم ماله شماله توي ويلا تا چادر مي بينه زودي ميره توش مي شينه. . اون يكي هم دفتر دستك نقاشي رو آورده شمال مثلا داشت دريا مي كشيد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
http://www.img98.com/images/mz5kjnrc7q5mxe8ol6lz.jpg
http://www.img98.com/images/kbs1uvpe1k2jw6itji36.jpg

اينجا تولد منه خونه مامان بزرگ پارسا
http://www.img98.com/images/h56d6g343rl8pk4s79hw.jpg

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط پاییزا| |
http://www.img98.com/images/ur9xdqxjb87k9j1z8h6p.jpg

http://www.img98.com/images/v5yd05bioc940ezr587.jpg

http://www.img98.com/images/z1s6ysexzswzag32j1vh.jpg

http://www.img98.com/images/tqp8313xngbsq3rw522f.jpg

http://www.img98.com/images/qmwhew0plvtxy5bmi9q.jpg

http://www.img98.com/images/222d0znby6fpzphhjlgb.jpg

دردونه مامان و بابا ، بلاخره ۱ ساله شد . حالا ما صاحب یه پسر کوچولوی یک ساله شیطون هستیم که یک لحظه آروم و قرار نداره و دائم در حال بالا و پائین پریدن و دست زدن به چیزای خطرناک و ممنوعه است فکر کنم راستی راستی خودش هم فهمیده که دیگه ۱سالش شده.

پارسا جان بعد از اون مریضی وحشتناک قبل از تولدت و گذروندن روزای سخت مریضی تصمیم گرفتیم که بریم مسافرت اون هم به شهر زیبا و دوست داشتنی تبریز که مامان و بابا خیلی اونجا رو دوست دارن توی مسافرت هم شما پسر خیلی خوبی بودی و اصلا اذیت نکردی فقط یه کم بی اشتها شده بودی .

یکی از شبهایی که تبریز بودیم دوست بابایی ما رو به رستوران دعوت کرد که اونجا با خاله عاطفه و امیر محمد کوچولو آشنا شدیم و کلی هم از مصاحبتشون و پذیراییشون لذت بردیم . دو روز بعد هم که تولد شما بود ما تصمیم گرفتیم امیر محمد رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کنیم که با حضور مامانی و دایی و مامان و بابا و امیر محمد و خاله عاطفه و بابای امیر محمد توی یه رستوران سنتی برای شما تولد گرفتیم که دوست بابایی زحمت کشیدن یه صندلی بادی فیلی بهت هدیه دادن . همونی که شما خیلی دوستش داری و روزی ۱۰ بار از این ور خونه میبریش اون ور و روش میشینی برنامه کودک می بینی.تازه دوست داری عصرونه ات رو هم روی صندلیت بخوری.(قربونت برم که از الان نظر داری)

بعد از تولد هم با بدرقه گرم امیر محمد کوچولو برگشتیم تهران. چند روز بعد هم یه تولد دسته جمعی با دوستای خودت توی پارک گرفتیم که خاله بهار زحمت کشیده بودن یه کیک تهیه کرده بودن که عکس همه نی نی های مردادی روش بود. خاله تی تی هم از همون عکس یادگاری به همه دادن. خاله آرزو برای همه کلاه تولد گرفته بودن . خاله صنم برای همه نی نی ها یه کارت تبریک ناز تهیه کرده بودن خاله مهتاب به همه نی نی ها خودکار عروسکی داد خاله فاطمه برای همه شکلات گرفته بود ... خلاصه عصر به یادموندنی شد برای هممون ما هم چون مامانی رو برده بودیم کلی بهمون خوش گذشت...

هر بار که نگاهت می کنم باورش برایم سخت است که این من بودم که جرات کردم کسی را که از گوشت و پوست و استخوان است در وجودم بپروانم . چطور باور کنم که پسرک باهوش و مهربانی که هر روز صبح چشم های پر فروغش رو به من میدوزد و با همه حس کودکانه اش می بوستم همان جنین کم تحرک سال قبل است. چطور باور کنم تویی که امروز با همه توانت تلاش می کنی تا قدم های کوچکت رو مستقل از من برداری همان افکار و شجاعت دو سال قبل منی .

آری من دو سال قبل شجاع شدم جرات کردم و تمام قوای به القوه مادرانه ام رو جمع کردم تا تو بعد از گذشت دوران جنینی و نوزادیت درست شب قبل از تولد یک سالگیت چند ثانیه ای بایستی بی من و مستقل از من و من بال بگیرم و با همه قوای بالفعل مادرانه ام از شوق دیدن این لحظه فریاد بزنم.

پسرک نازنینم یک سال از عمر زیبایت گذشت . و یک سال از عمر مادری من . خواستم بدونی با به دنیا آوردنت و بزرگ کردنت هر لحظه وجود فرشته ای پاک را در کنارم داشتم که به پرکت معصومیتش خداوند من را هم نگاه میکرد.ممنون بابت همه حس های قشنگی که به من بخشیدی.

خدایا سر چشمه این علق و علاقه ما به هم هیچ کس جز خودت نیست که تو مهربانی و مهربانی رو می آموزی. کمکم کن آنی باشم که باید باشم.

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

پسرك مامامان عزيز كوچولوي ما تا چند روزه ديگه قدم هاش رو توي 1 سالگي مي ذاره و ديگه داره براي خودش مرد بزرگي مي شه.

پارساي عزيزم مامان در حالي اين پست رو برات ميذاره كه تا يك ساعت ديگه عازم سفر تبريز هستيم و دوست داشتم قبل از رفتنمون از 11 ماهگيت و كاراي قشنگت بنويسم چون وقتي برگرديم شما ديگه يه پسر كوچولوي يك ساله اي با يك عالمه كاراي جديد ديگه.

من و پارسا توي ماه پيش به اولين ني ني پاركي رفتيم كه خيلي خيلي بهمون خوش گذشت و خاله باران و اميرعلي ناز زحمت كشيدن و اومدن دنبالمون و يه دو ساعتي رو با دوستامون خوش بوديم.

توي ماهي كه گذشت پارسا تونست بعد از حدود 1 سال دائيش رو ببينه و اصلا هم غريبي نكرد فقط توي فرودگاه اولش خيلي خجالت كشيد اما بعد از چند دقيقه زود با دائيش دوست شد.و كلي هم سوغاتي گرفت.

پارسا توي 11 ماهگي تونست به تنهايي از تخت مامان و باباش بياد پائين .

مي تونه كاملا به زبان اشاره و با كلامت نه چندان معني دار به طور واضح منظور خودش رو بفهمونه.

مي تونه مثل طوطي كاراي اطرافيان رو تقليد كنه و بلافاصله اجرا كنه.

مي تونه خودش رو با توپ و ماشينش سرگرم كنه.

مي تونه در عرض چند ثانيه هر چي توي كشوها يا كابينته بيرون بياره.

جديدا عاشق در سطل آشغال شده و هر چي هم مامانش دعواش مي كنه بازم كار خودش رو مي كنه.

همچنان عاشق ددره با اين تفاوت كه ديگه آقا شده و روي صندلي ماشينش مي شينه و بيرون رو نگاه مي كنه و بهونه نمي گيره.

ديگه هر كسي كه بيرون ميره يا لباس بيرون تنشه بهونه مي گيره و ددر ددر مي كنه.بخصوص پشت باباش حسابي گريه مي كنه.

ماه پيش رفتيم خونه عمه پارسا و كه يه ني ني 8 ماه داره اما وقتي پارسا ديد كه ني ني مثل خودش شيطون نيست و بازي نمي كنه و مثل يه پسر كوچولوي شيطون رفت توي اتاق دختر عمه اش كه 10 سالشه و همش با اون بازي كرد.

عزيزكم چند روز پيش روزهاي آخر يك سالگيش مريضي سختي همراه تب شديد و استفراغ و اسهال گرفت و حسابي وزن كم كرد اما خداروشكر خوب شد و قول داد مثل قبل خوب خوب غذا بخوره تا رشد كنه.

چند روز پيش كه ساكت نشسته بود و صداش در نمي اومد متوجه شدم ناخن گير رو پيدا كرده و داره اداي ناخن گرفتن رو در مي آره. قزبونش بشم.

هر كس ميره دستشويي يا حمام ميره پشت در و انقدر به در ميزنه تا اون رو هم ببره.

دايره لغاتش از همه چيزش بامزه تره چون لغات رو خودش تغيير مي ده مثلا به دايي مي گه دايا به بابا مي گه بايا به مامان مي گه واوا به بقيه چيزها هم اشاره مي كنه و مي گه اده.

عاشق آب بازيه و استخر باديشه و توش مي خوابه و حسابي كيف مي كنه.

ديگه توي كالسكه اش بند نمي شه و ميخواد همش برعكس بايسته يا پياده بشه و دنبال پيشي ها بكنه.

هنوز با كمك اشيا مي ايسته و خيلي تلاش براي تاتي تاتي نمي كنه و مگر اينكه پيشي ببينه.

قربونش برم دوست داره مايعات رو با ني بخوره اصلا آب ميوه رو اگر ني داشته باشه تا آخرش مي خوره.

ديرمون شده بر ميگردم و عكس هاي گل پسر رو ميذارم. از همه مامانا و ني ني هاي ناز كه بهمون سر ميزنيد و جوياي حالمون هستيد ممنونم و يه عالمه دوستتون دارم.

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط پاییزا| |

فرشته کوچولوی من هم بلاخره 10 ماه شد و چیزی دیگه به تولدش نمونده.

پارسال همین موقع ها بود که هفته ها و ساعت ها رو میشمردم و بی تاب دیدنت بودم. الان هر وقت نگاهت میکنم باورم نمی شه تو همون جنین کوچولوی و پرو توی شکمم بودی که هر وقت دلت میخواست تکون میخوردی و هر وقت هم که دوست نداشتی با هیچ تر فندی نمی شد تکونت داد.

امروز صبح که موقع شیر خوردن با کف پاهات محکم به شکمم میزدی یاد پارسال افتادم که همین موقع ها چطوری با کف پاهات پهلوم رو سوراخ میکردی و من هم به جایی که دردم بیاد کلی کیف می کردم. الان هم کیف میکنم.

کلا خیلی از حرکاتت من رو یاد تکون های دوران بارداریم میندازه . قربونت بشم که داری بزرگ میشی.

پارسا ده ماه شد در حالی که صاحب 6  دندون کوچولوی است دوتا پائین و 4 تا بالا.

ده ماه شد در حالی که می تونه باایسته و با کمک مبل و میز راه بره و بشینه زمین و چیزی رو برداره در حالت ایستاده مجله ها و روزنامه های مامان و باباش رو ورق بزنه.

عزیزکم ده ماه شد در حالی می تونه گوشی تلفن و موبایل رو برداره و ببر سمت گوشش و صداش رو نازک کنه و بگه الو. گاهی هم فریاد بزنه.

خوشگل مامان و بابا ده ماه شد در حالی که توی وان حمومش دیگه ساکت نمی شینه و از لبه های وام میگیره و خودش رو بلند میکنه و میاد بیرون و میخواد با آبی که هر هر میره توی چاه بازی کنه.شیر خودن توی حموم رو هم خیلی دوست داره.

پارسا همچنان عاشق بازی کردنه حتی در حالی که چشمهاش داره بسته میشه. عاشق ددر رفته حتی در حالی که یک روزه که نخوابیده.عاشق حموم کردنه حتی اگر همین صبحش حموم رفته باشه. عاشق اینه که وقتی از خواب بلند میشه مامان و باباش پیشش باشن در این حالت کلی خوشحاله و از سر و کولمون بالا و پائین میره ما هم روزهایی که تعطیله و صبحش همسری خونه است پارسا رو توی خواب میزاریمش وسط خودمون که وقتی بلند شد هر دومون کنارش باشیم.

عاشق مامانیشه ( مامان من) و حتی اگر هر روز ببینتش خسته نمی شه. عاشق اینه که صبح ها بغل باباش برن نون بخرن و توی نانوایی کل مردم رو سر کار بزاره .کوچولوی ما علاقه عجیبی به ماشین لباسشویی و جاروبرقی داره و هر صدای این چنینی متعجبش میکنه و همین طور دورادور و محتاط بهش زل میزنه. راستی وقتی هم با کالسکه میریم بیرون دیگه دوست نداره توی کالسکه آروم بشینه و هی میخواد که بلند بشه و برعکس بایسته.یا وقتی توی خونه دو تا پاهاش رو بلند میکنه و از لای پاهاش برعکس ما رو میبینه کلی ذوق می کنه. چند روز پیش هم اصرار میکرد که من کتابم رو بندازم زمین و شماها من رو سر و ته بگیرید تا من بتونم برعکس کتاب بخونم خلاصه فیلمی داریم با این وروجک.

وقتی هم کاری رو که دوست داره انجام ندیم و یا خطرناک باشه و نذاریم خودش انجام بده به نشانه اعتراض دهنش رو دو سه بار میزنه به زمین.

خوشبختانه از صندلی غذاش هم استقبال کرد و توش راحت غذا میخوره و بازی می کنه.یواش یواش از این ماه غذاهای ما رو هم میخوره و خیلی خوشش اومده بستنی عروسکی رو هم خیلی دوست داره میوه هم تا توی دست ما باشه نمی خوره اما اگر بدیم به خودش میخوره

اما بامزه ترین کاری که توی این ماه یاد گرفته نماز خوندنه تا مهر می بینه سجده میکنه و سرش رو میذاره روی مهر وقتی هم که خسته باشه دو لا نمی شه مهر رو میاره بالا و میذاره روی پیشونیش قربونت بشم که از الان نماز میخونی.

خدایا بی نهایت ممنونم بابت همه احساس هایی که با بخشیدن هدیه ای به اسم پارسا به من دادی . خودت در پناه امن و ایمنت حفظش کن.

روزهای ده ماهگی پارسا مصاف شده با روزهای پر التهابی توی شهر که دوست ندارم اینجا راجع به اش  چیزی بنویسم فقط همین قدر که بعدها اگر چیزی ازم پرسید یادم باشه که دقیقا چند ماه بود.

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 1:9 بعد از ظهر توسط پاییزا| |
 

پارسا و صندلی غذای تازه اش   

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط پاییزا| |